داستان اسباببازی 3
ژانویه 15, 2011 4 دیدگاه
سومین اثر سینمایی داستان اسباببازی، که اتفاقاً آخرین اونها هم محسوب میشه با تمام زیباییهای تصویری و روایت داستانی دراماتیک، به اندازهی دو اثر قبلی به دلم ننشست. شاید به این خاطر که من هم مثل Andy، شخصیت صاحب عروسکها، سنم بالا رفته علاقهام به اتفاقاتی که دور و بر این عروسکها میافتد دیگر مثل سابق نیست. در این پست، نقد مفصلی خواهم داشت بر فیلم اسباببازی 3 و نقاط مثبت و منفی اون.
TOY STORY! 3
2010
Tom Hanks, Tim Allen

اندی، در حال جمع کردن وسایلش و ترک خانه برای تحصیل در دانشگاه است. او که یک جعبه از وسایل ضروریاش را برای بردن کنار گذاشته، بین نگهداشتن Woody, Buzz و سایر عروسکهایش و هدیه کردن به بچههای دیگری که بیشتر به آنها نیازمندند دودل است. اما نهایتاً تصمیم میگیرد که وودی را با خودش به دانشگاه ببرد. روند حوادث اما قرار نیست صلحآمیز پیش برود و عروسکها به دردسر میافتند. حالا این وودی است که باید آنها را از مخمصهای که در آن افتادهاند نجات دهد…
داستان کودکانهی خوبی است. اتفاقاً میتواند هم خیلی راحت به یک قصهی دراماتیک برای بزرگترهایی تبدیل شود که با بچههایشان به تماشای فیلم نشستهاند. اما برای جوانهایی که میخواهند نوستالژی کودکیشان را زنده کنند، فیلم در حد یک وقت پر کن نسبتاً سرگرمکننده باقی میماند و جلوتر نمیرود. البته شاید خیلیها بیشتر از این را هم نخواهند. اما این روزها، با وجود این همه انیمیشن تماشایی که اتفاقاً وجه درام و بزرگسالشان به جنبهی صرفاً سرگرمکنندگیشان غالب است، داستان اسباببازی 3 با قصهی کودکانهاش، نمیتواند دیگر خیلی راضیکننده باشد.
- پاشین بریم چک کنیم ببینیم تو eBay چقدر میارزیم!
اما برویم سراغ نقاط ضعف و قوت داستان.
عروسکهای اضافه شده به فیلم، تا حد زیادی به انسجام فیلم لطمه زدهاند. برعکس اسباببازی 2، که جسی با اضافه شدن به مجموعه، توانست وجهه جدیدی به داستان بدهد، اینجا شاهد وجود شخصیتهای تقریباً بیخاصیتی هستیم. دلقک و بچهی شیرخواره، میشود گفت تقریباً بیروح و بیخاصیت هستند. شخصیت لوتسو (خرس صورتی)، به شدت کلیشهای و تحتتاثیر شخصیتهای منفیای که هرروز در فیلمهای مختلف میبینیم درآمده. عروسکی که به خاطر یک اتفاق در گذشتهاش، دچار تحول شخصیتی عظیمی شده که او را به قهقرا سوق داده است. سایر عروسکها هم کم و بیش به همین شدت، آزار دهنده هستند. به خصوص عروسک باربی جدید که از همان نگاه اول با باربی قدیمی، یک دل و نه صددل عاشق میشوند. گو اینکه از همان سکانس نگاه اول، بوی هوس و عشقهای یکشبه به مشام میرسد. نوع برخورد و دیالوگهای به شدت آبکی رد و بدلشده بین دو باربی، به نظر میرسید ناشی از نگاه هجوآلود نویسنده به این محصولات پرطرفدار و گرانقیمت دنیای اسباببازیها باشد. اما با جلو رفتن داستان، نه تنها بر این وجهه طنزآلود تاکید نشد، بلکه داستان هرچه بیشتر و بیشتر حول رابطهی به شدت (دختر)بچگانه و غیرواقعی این دو، پیش رفت.
نکتهی منفی دیگر اینکه واضح است که نویسندگان داستان، هیچ ایدهای برای استفاده از ویژگیهای شخصیتی کاراکترهایی که از فیلمهای قبلی به یاد داشتیم، نداشتهاند و به همین دلیل، در یک تصمیم شگفتانگیز، دست به تغییر دادن آنها زدهاند.باز لایتیر، با تمام دبدبه و کبکبهاش، با یک بهانهی ساده، خیلی راحت از شخصیتی که میشناختیم فاصله میگیرد و نیمی از داستان، به یک کاراکتر جدید تبدیل میشود. نمایش عشق اسپانیولیوار او با آن سر و شکل مبتذل و از مد افتاده، بخشی از انرژی داستان را که مربوط به ویژگیهای مثبت شخصیتی او میشد، از آن گرفته است. بعد هم که با یک عذر بدتر از گناه، همه چیز برای او به حالت عادی برمیگردد. جسی، کابویی که در قسمت دوم به ما معرفی شد هم از دیگر شخصیتهاییست که پذیرش رفتارش تا حدی غیرقابل درک است. از همان اوایل که تصمیم میگیرد دست رد به پیشنهاد وودی بزند، معلوم است که فیلمنامهنویسها، اصلاً فیلم دوم را مدنظرشان قرار ندادهاند. باربی که اصلاً در فیلمهای قبلی، نقش چندانی در فیلم نداشت، به یکباره به یکی از شخصیتهای اصلی تبدیل میشود.
شاید تنها شخصیت فیلم که رفتارهایش در طول روایت داستان قابل پذیرش باقی میماند، Woody باشد. وفاداری مثالزدنی او به صاحبش و تلاشش برای سامان دادن به وضعیت آشفتهی عروسکها و دور هم جمع کردنشان، واقعاً دلنشین است. او در مسیر رسیدن به هدفش تنهاست و در خیلی از لحظات فیلم، این تنهایی و درماندگی را واقعاً میشود حس کرد و برای تاسف خورد. از سوی دیگر، طنز جاری در بسیاری از لحظاتی که وودی در آن حضور دارد، خیلی خوب تماشاگر را میخنداند. در کنار این، مهمترین سکانسهای دراماتیک فیلم هم با حضور وودی شکل میگیرند. شاید بهترین لحظهی فیلم وقتی باشد که او به همراه Buzz و دیگران در کورهی زبالهسوزی گرفتار میشوند و پایان غمانگیز خودشان را در اوج ناامیدی میپذیرند. این صحنه بدون شک، یکی از بهترین سکانسهای دراماتیک سینمای انیمیشن محسوب میشود، چرا که حالت چهرهی کاراکترها، به همراه موقعیتی که در آن گرفتارند، با سایر جلوههای تصویری استفاده شده، همگی بیشترین کمک را به واقعی جلوه کردن انیمیشن میکنند. بیخود نیست که یکی از تماشاگرهای Imdb دربارهی فیلم اینطور نوشته بود که “باورکردنی نیست که سرنوشت چندتا عروسک پارچهای بتواند اشک آدمهای خرس گندهای مثل من و بقیه توی سالن سینما را دربیاورد!”
فیلم، پایانبندی خیلی خوبی هم دارد. بعد از گذر از آن همه حوادث تلخ و پر از استرس، راست و ریست شدن سرنوشت همهی عروسکها، حتی با وجود قابلپیشبینی بودنش، خیلی به دل میچسبد. اتفاقاً این کار به بهترین شکل ممکن هم انجام میشود. فیلم، هپیاندینگ دارد، ولی آنطوری نیست که بشود آن را سرخوشانهترین پایان ممکن تلقی کرد. در عوض خیلی واقعگراست. اینکه اندی، عروسکهایش را اهدا کند، چیزی نیست که نشود آنرا پذیرفت، اما اینکه چطور این کار را انجام دهد برای خودش داستانی دارد که باید تماشا کرد و لذت برد.
در مجموع، میشود ده پانزده دقیقه از اول فیلم و پانزده دقیقه آخر آن را بقیه دقایق میانی آن جدا کرد و به عنوان یک اثر هنری قابل بحث راجع به آن صحبت کرد. سرنوشت عروسکهایی که از پانزده شانزده سال پیش با آنها آشنا شدیم، جا و موقع خوبی به سرانجام رسید.
همانطور که گفتم، فیلم برای کودکان و احتمالاً نوجوانان، اثر جذاب و بدون نقصی خواهد بود. اما در اینکه اتفاقات چطور رقم خوردند و آیا 103 دقیقه از وقت تماشاگر بزرگسال ، به درستی گرفته شد تا او را به این نتیجه پایانی واقف کند، میشود تردید داشت.
موسیقی تیتراژ پایانی (You’ve got a friend in me (Spanish)…Gypsy Kings)


سلام و درود
از دقت نظری که نسبت به این فیلم داشتید خوشحال شدم و ممنونم که وقت گذاشتید و این مطلب رو اینجا منتشر کردید
ممنون که وقت گذاشتید و مطلب رو خوندید
این وبلاگات چرا چند تا شده؟
اون قبلیه که فیلتر هم هست و اینا چرا تیکه تیکه شدن؟
پاسخگو باش
یعنی چی چندتا شده؟ من از درون نمیتونم ببینم بیرون چه خبره. یکی که اینه که جدیده. یکی هم اون قبلیه که فیلتره. حالا تو توضیح بده!