ضدگزارش از یک کنسرت غربی!

نوشتن ضدگزارش از کنسرتی که خواننده‌اش برای اکثریت قریب به اتفاق خوانندگان ایرانی، ناآشناست کار مشکل و خطرناکی است. به این دلیل که ما هرچقدر جر بدهیم، حنجره‌مان را عرض میکنم، که حالی به حولی بردیم و اصلاً توپ بود آقا! و غیره و ذالک، ملت به خودشان میگویند که “دل این بابا هم خوشه ها! اون کنسرتش رو رفته، ما باید حرص حض نبرده‌ش رو بخوریم…میخوام نخورم!” نتیجه این میشود که به این نتیجه میرسم (این نتیجه با آن نتیجه قاعدتاً فرق داشت! انتظار دارم متوجه باشید) که اصلاً ککم هم نگزد که مخاطبی که شما باشید را خوش بیاید یا نه. به همین دلیل منطقی هم، اینجا ضدگزارش کنسرت Lissie را که هفته‌ی پیش وعده داده بودم مینویسم.

Lissie 0510 5

اول همه اینکه میگویند ایرانی وقت‎‌شناسی حالی‌ش نیست و باید برود از خارجی‌ها یاد بگیرد، اصلاً هم چنین چیزی نیست! یعنی قسمت اولش هست، قسمت دومش نیست! به این ترتیب که کنسرتی که قرار بود ساعت 8 شب شروع بشود، ساعت 9.20 شروع شد؛ و قاعدتاً هم انتظار ندارید که توی کلاب برایتان صندلی پهن کرده باشند! بنابراین در حالت خبردار، بیش از یکساعت منتظر ایستادیم تا خبری بشود. عین سلول انفرادی! حالا من باز این را میگویم، صدای آن دوستی که با ما بود درمی‌آید که چرا انفرادی؟! حالا انفرادی‌اش را فاکتور بگیرید، سلولش هم که سلول نبود خوب! ولی حسش همان حس خاصی بود که عرض کردم. بجاست از دوستانی که سلول انفرادی را تجربه کرده‌اند بپرسیم که این حس، آیا واقعاً همان حس است یا اینکه باید بروم یک دوره فشرده‌ی انفرادی؟!

IMG_3730

این آقا برای گرم کردن سر مردم، چند دقیقه‌ای آهنگ خوند.

از اینها که بگذریم، به حاشیه میرسیم که خوب شامل شروع کنسرتی میشود که Lissie و گروهش را در اجرا میدید. واقعیتش اینست که برعکس عکس‌ها و ویدیوهایی که از این خانم مکرمه میشود دید، ایشان خیلی ریزه تشریف دارند و بانمک‌تر از توی ویدیوهایش هم به همچنین! بنابراین کلاً بدعکس است بنده‌ی خدا!  بعد مساله‌ی دوم این که برعکس یکی دو نفر دیگر که حالا به امید خودم در آینده ضدگزارش کنسرتشان را مینویسم، Lissie اصلاً بلد نیست که ملت در صحنه را سرگرم کند. این را میشد بین آهنگهایش به وضوح (1024 در 768) متوجه شد. منتظر بود که یکی از توی جمعیت بگوید که “Love you” که جوابش را بدهد که “من هم همینطور” و اینکه خیلی خوشحالم که اومدم اینجا” و خوب،  یک چهارپنج‌باری این قضیه تکرار شد کلاً !

یک موضوعی که برای من و البته سوئدی‌های بی‌بخار توی کنسرت جالب بود، اشاره‌ای بود که Lissie به اصل و نسبش داشت که ظاهراً برمیگردد به خود سوئد، و خوب حالا کدام جدش در این خاک غریب بوده مشخص نیست، چون مادربزرگش که همین چند هفته پیش مرحوم شده که خوب بچه‌ی میسی‌سی‍پی بوده. حالا شاید پدر پدربزرگش بوده یا غیره. اما هرچه بود، از فضل پدر، این سرکار علیه را حاصلی نیست چرا که از کل زبان سوئدی فقط Tack اش را بلد است! آخرهای کنسرت وقتی پیسِِ آرتیستی آمد و صحنه را ترک کرد که منتظر تشویق جمعیت بشود که دوباره برگردد، به مشکل برخورد!  خوب اینها نمی‌آیند بگویند “یه دور دیگه” که! بلکه به زبان خودشان میگویند en gång till و خوب مسلم است که خواننده هم توجیه نیست که اینها دارند همان حرف بالا را میزنند که! نتیجه این شد که بعد از کلی پرس و جو که “چی میگفتین”، دست‌آخر از فهمیدنش منصرف شد و سراغ آهنگهایش رفت!

IMG_3749

از اون جلوی سن، تا ردیف سوم چهارم که من بودم، ملت به ترتیب قد از بلند به کوتاه ایستاده بودند! سایه‌ی موجود در عکس، مربوط به یکی از قدبلندهای فوق میباشد

و البته این جریان ناشناس بودن خواننده، اینجا هم کم و بیش مشکل‌ساز بود و من کسی از این بی‌بخارها را ندیدم که محض رضای خدا، یک لب‌زدن ساده روی ترانه‌های Lissie انجام بدهد. یک جاهایی، وقتی یک آهنگ خیلی پرطرفدار (مثل When I’m Alone) شروع میشد، سوت و تشویقهای یک عده، تازه بقیه را سیخ میکرد که آنها هم روی هوا تشویق کنند! خلاصه اینکه خیلی بیحال بودند!

مورد آخر هم اینکه خوب، Lissie توی ویدیوهایی که از او در یوتیوب موجود است، معروف است به اینکه همیشه یک گیلاس “تکیلا“ هم همراهش دارد! این یک مورد را انصافاً سوئدیهای توی سالن تحقیق کرده و با آمادگی کامل آمده بودند تا حتماً به این قسمت قضیه نظارت کامل داشته باشند. این شد که از همان اوایل کنسرت، گیر خاصی به خواننده دادند که لیوانت کو! و البته هم Lissie بارها تکرار کرد که قبل از آخرین قطعه، حتماً “شاتش را میزند”! اما نهایتاً با اصرار حضار، مجبور شد که همان وسطها، قسمتی از Drink
ش را برود بالا، و بعد هم گفت که اسکاندیناوی، تنها جایی است که تویش انقدر روی مصرف الکل اصرار میکنند!!

IMG_3770

e3-IMG_3767

در حال نواختن قسمت آخر قطعه‌ی In Sleep

…این از جریان حواشی!
یک متن مختصری هم دارد در مورد خود کنسرت:

Lissie با آهنگ Wedding Bells  اجرایش را کلید زد، Here Before را خواند (اینجا دانلود کنید) ، و بعد هم قطعات آلبوم Catching the Tiger اش، را با Worried about شروع کرد. غیر از دو یا سه قطعه از این آلبوم، تقریباً بقیه‌ی قطعات در فرصت یک ساعت و نیمه‌ی کنسرت اجرا شدند، به اضافه‌ی قطعه Pursuit of Happiness که قطعه‌ی هیپ‌هاپ معروفیست از Kidi Cudi، و ایده‎ی اجرای چنین آهنگی به شکل راک، واقعاً ایده جالبیست. گو اینکه اجرایی که در استکلهم از این قطعه دیدم، به مراتب بهتر از نسخه‌ایست که از  که در یوتیوب و سایت‌های Streamin میشود شنید.

e3-IMG_3753

کنسرت ساعت یک ربع یه یازده شب تمام شد و با احتساب 10 دقیقه‌ای که توی صف دریافت پالتو بودیم، و نیم ساعتی که زودتر آمدیم تا جایی حوالی آن جلوها نصیبمان بشود، سر جمع حدود سه ساعت و نیم ایستادیم تا خاطرات سربازی دوستان را البته در محیطی کاملاً ضدفرهنگی و غیراخلاقی-اسلامی زنده کنیم! خوشبختانه هنوز کمتر از منهای دو و سه نبود که بقیه‌ی مسیر تا رسیدن به ماوای فرهنگی خانه، بتواند هرچه خوش گذشته بود را از دماغمان دربیاورد!  دو نقطه دی!

سه هفته دیگر هم با ضدگزارش کنسرت کیوسک، با کافه‌توهم باشید!

0rss کافه‌توهم را از فید دنبال کنید

در همین‌باره در کافه‌توهم

» کاوری بهتر از اصل
» معرفی آلبوم موسیقی:Catching a Tiger by Lissie

تابستان در سرزمین قطب

یکی از مزیت‌های زندگی در جایی که دیگران کمتر توش پا گذاشتن، اینه که میتونی برای دیگران از پدیده‌های شگفت‌انگیزی تعریف کنی که فقط تو اون محیط اتفاق می‌افتن. البته اگر دیگران بعد از شنیدن اونها از زبون، فک پایین‌شون یک متر میره پایین‌تر، خیلی زود هم یاد این میفتن که چه خوب که اونای جای تو نیستن که این تجربه‌های غیرقابل ‌درکت  رو به چشم خودشون ببینند و درک کنند. توضیح میدم الان…!

وقتی از اینجور پدیده‌ها حرف میزنم، منظورم مثلاً شفق قطبی نیست که اونو همه تو اینترنت و تلویزیون و ماهواره می‌تونند ببینن. چیزی رو که نمیشه همین‌جوری درک کرد و فهمید اینه که مثلاً وسط اردیبهشت، آسمون تا نیم ساعت بعد از نصفه شب روشنه و تازه ساعت یک صبح که میشه یادت میفته باید بری بخوابی. و تا مسواک جیش بوس لالا و بری تو تخت، هوا دوباره شده عین یک ساعت پیشش!

مثال دیگه‌ش هواییه که توش دماسنج یک هفته قبل‌ترش عدد (3-) رو نشون میداده و حالا به فاصله‌ی کمتر از هفت روز، درجه هوا میره بالای 25 درجه سانتیگراد و همه رو به له‌له زدن میندازه! و البته قاعدتاً تو این وضعیت، دیدن کپه‌های وسیع برف در اقصی نقاط کنار خیابون، نباید غیرمنطقی باشه. این که بتونی وسط تابستون برف‌بازی کنی یا بری کنار دریا، روی برف دراز بکشی  و همزمان  دیدن مردمی که  با شلوارک و رکابی و تاپ و بیکینی که مشغول آفتاب گرفتن هستند، آدم رو یاد فیلم‌های دیوید لینچ میندازه… اینکه هیچ‎چیز قابل توضیح نیست!

winter in summer(نمایی از ولایت قطب در ساعت 9 بعداظهر !)

اصلاً انگار نه انگار که همین سه چهار ماه پیش، ساعت 2 بعدازظهر، هوا تاریک مطلق میشده و تا فردا صبحش ساعت 9، هیچ اثری از خورشید نبوده. کسی هم ککش نمیگزه! خوب تعجب نداره دیگه!

ساعت یک و نیم صبحه که میخوام این مطلب رو ببندم، هوا داره دوباره روشن می‌شه و یحتمل اگر دیر بجنبم باید بیخیال خواب امشبم بشم.

rss-basic-icon کافه‎توهم را از طریق فید دنبال کنید

حلوایی که تحریف شد…!

یکی از بر و بچ که در همسایگی ما زندگی می‌کنه، یه پسر جوون کاناداییه که یک ماهه اینجا درس می‌خونه. روزی که فهمید ایرانی هستم، با شور و شوق خاصی گفت من از کانادا با خودم حلوا آورده‌م، میارم دور هم بشینیم بخوریم، گفتیم چه خوب! اینجا که هستیم، هرروز یه چیزی هست که ما رو یاد ایران بندازه! دیروز یکی دیگه از دوستان یه لینک برام فرستاد که امروز اخبار تلویزیون سوئد قراره با سفیر ایران یه مصاحبه داشته باشه راجع به 22 بهمن!‌ روز قبلش هم که اصولاً بیست و دوم بود!

خلاصه،‌ این همسایه‌مون رفت و حلوای مذکور رو آورد و گذاشت جلومون که تازه متوجه شدم منظورش از حلوا، حلوارده‌ست و البته که یه کم تو ذوقم خورد که ما منتظر چی بودیم چی اومد! منتها از اونجایی که لنگه کفش هم در بیابان غنیمت است و حلوا شکری هم نوعی حلواست که خوشبختانه در زمان متوفیان صرف نمی‌شود، همون وسط خالی خالی صرف نمودیمش! و البته کم هم نیاوردم و گفتم که حلوای ایرونی برات درست میکنم که فرقش رو بچشی! (چرا فکر بد میکنید؟!)

تا این لحظه که برای دفعه اول حلوا درست کردنم گرفته و درست شده و گذاشتم که سرد بشود، هیچ‌گونه مزه‌ی آشنای حلوا ازش متساطع نمیشود! یعنی من از قدیم یادمه که حلوا از همون حلوا شدنش مزه‌ی حلوا میداد، ولی خوب من فرض میگیرم که اینجا به دلیل ارتفاعش از سطح دریا، این اولش مزه نمیده و بعد از اینکه از تو یخچال درآوردم میشه به هنر آشپزی‌م پی ببرم!

halva!

احتمالاً هم این قصه سر دراز خواهد داشت و فشار هوا و اختلاف از سطح دریا و سایر عوامل استکبار غرب عمراً‌ اگر بگذارند که ما براشون حلوا حلوا کنیم! اصولاً این پست رو هم نوشتم که یادم بمونه که پست‌های قبلیم رو قطعاً برای خوش‌اومدن خودم نمی‌نویسم! حالا ناپلئون میخواد برای ما حرف زده باشه یا نه!!

نکته ادبی: واج‌ارایی H رو در تیتر این مطلب دارین؟!‌

آخه مگه مرض داری تو؟!

اینکه سوئیس یکی از آرامترین و بی ازارترین مردم دنیا رو داره توش حرفی نیست. ولی امروز به این قضیه پی بردم که یکی از بیخیالترین مردمان رو هم در خودش پرورش داده! امشب با هم‌خونه‌ی جدیدم که سوئیسیه و خیلی روحیه‌ی آرومی داره، صحبت می‌کردم که کلاً‌ علاقه نشون می‌ده به شناخت بیشتر ایران و چند روزیه که در مورد مسائل مختلف صحبت می‌کنیم. امشب بحثمون کشید به ایران و مهمترین اتفاقات  2009 و قیل.ترینگ ها  و نقش اینترنت در کمک به پخش اخبار و… و مرگ ندا  و داستانی که  گاورمنت براش سر هم کرد رو که پیش کشیدم خشکش زد. یعنی راستش اصلاً‌ انتظار نداشتم که انقدر هیچی ندونه و با وجود چنین فضای amazingly sympatic  ای که در رسانه‌های همه‌ی کشور‌های دنیا حاکمه، حداقل انتظار داشتم که این یه موضوع رو بدونه. واسه‌ش تعریف کردم که چه اتفاقاتی افتاد و چه برخوردهایی انجام شد و چه واکنش‌هایی از طرف‌های مختلف و آدم‌های کوچیک و بزرگ در مقابل این اتفاق moving (این کلمه‌ای بود که استفاده کردم تا شاید یه کم تکونش بدم!) دیده  و شنیده شده. همه‌ش هم حواسم بود که جوری تعریف نکنم که از فرداش جرات نکنه یه کلمه درباره‌ی ایران صحبت کنه. ولی خوب، آخرش ازم پرسید، الان من میتونم برم ایران؟!‌ حالا نمیدونم منظورش چی بود از این حرف (قاعدتاً‌باید اینطور تفسیر کنی که برم خودم از نزدیک ببینم چه خبره، شاید تونستم حلوا خیرات کنم! ولی منطقاً‌ وقتی کسی زبون اصلی‌ش انگلیسی نیست، نمیشه باهاش رو قواعد زندگی کرد!)…فرض کردم که بنده‌خدا  اساساً چشمش ترسیده و می‌خواد ببینه اوضاع خودش به عنوان هم‌خونه‌ای یه ایرونی، چقدر خرابه!

…تهش دلم سوخت که انقدر ناجور پرپر ش کردم!

مشت نمونه خروار هستند ایشون!

یکی از مزایای تو فرنگ زندگی کردن اینه که ایرونی‌هایی که باهاشون سلام علیک داری یا حداقل رفت و آمد داری، یه نمونه مشت هستند از خروار خروار رفتارهای عجیب غریبی که به خاطر زندگی کردن به مدت طولانی تو محیط، بهشون عادت کردی و یه جورایی بیتفاوت شدی.

یکی دوسه هفته پیش، تو یه مراسم شام غیررسمی که با دانشجوهای همرشته‌ای و استادامون داشتیم، یکی دو تا از این رفتارها رو به چشم دیدم. تو کلاس 15 16 نفری ما، من به همراه سه نفر ایرانی دیگه حضور خیلی فعالی از خودمون درکرده یم! اونروز تو این مهمونی شام، همه داشتند خیلی پازتیو (یا همون مثبت!) راجع به آینده و بکگراند همدیگه و چیزای مشابه حرف میزدند ؛ یکی از بچه های سال بالایی از کشور اسلواکی هم از تجربیات سال گذشته ش برامون تعریف میکرد که یهو یکی از ایرونی های مورد بحث، نه گذاشت نه برداشت برگشت گفت من دانشگاه های اسلواکی رو چک کرده م، ولی هیچ رشته ای که به انگلیسی تدریس بشه پیدا نکردم. چراااااآ اینجوریه اونجا؟!!

حالا این بدبخت رو بگین  مونده وسط حرفای دیگه، این سوال بی سر و ته و غیرمنطقی چیه که ازش پرسیدن و از اونطرف هم بقیه حاضرین در اتاق با نگاه‌های شگفت‌زده دارن به طرفین دعوا نگاه میکنن! تو اون لحظه فقط سرم رو انداختم پایین که یعنی من با این آقاهه هیچ نسبتی ندارم!

ده دقیقه بعد، صحبت کشیده شد به روزه و ماه رمضون و اینکه چرا دو سه نفر ته اتاق هیچی نمیخورن. یکی از پاکستانی‌هایی که که روزه بود، گقت که چهارروز دیگه مونده تا عید بشه و بتونیم بخور بخور راه بندازیم. یهو دیدم (شنیدم) از پشت سرم یکی از دخترای ایرونی که از قضا در حال خوردن هم بود گفت نه چهار روز دیگه نیست، فرداست!! حالا منو میگین از همه جا بیخبر که اصلاً کی ماه رمضون بوده کی عاشورا! برگشتم یه نگاهی به این کردم، یه نگاهی به اون که بابا چطوری میشه ددو تا کشور همسایه چهار روز با هم اختلاف داشته باشن که متوجه شدم این بنده خدا، عید فطر رو با روز قدس اشتباه گرفته! اما مگه بی‎‌خیال میشد….! “ آره، رمضون که تموم میشه، فرداش یه جشن باشکوه تو کشور من برگزار میشه که من خیلی دوست دارم! اصلاً ماه رمضون رو خیلی دوست دارم! همه جمع میشن دور هم و جشن میگیرن!”
(حالا فکر کنین جمع همه دانشجوهای مسترز با استادایی که اصلاً نمیدونن جریان از چه قراره نشستن و دارن مناظره یک نفره این دوست ما را تماشا میکنند. حالا گیریم که مهمونی اینفورماله، اما یه جورایی مسخره ست که انقدر رومانتیک راجع به چیزی که اصلاً درست هم نیست حرف بزنی)

- شما از کدوم کشور میای؟

- ایرااان!

– آها!

و بدین سان برای دومین بار روم رو کردم اونور که یعنی من؟ ایشون؟ به جا نمیارم!!

کیس سوم: ناهارخوری. با یکی از دوستای ایرانی‌م تو صف وایساده‌یم. یکی دیگه از بچه‌های ایرونی میاد و با من سلام و احوالپرسی میکنه و بعد هم رو میکنه به دو تا دختر جلوییم و به فارسی باهاشون خوش و بش! تا حالا ندیده ‌بودمشون ولی تا زمانی که تو صف هستند برنمیگردند که یه سلام خشک و خالی بدن! آخه چقدر… اخه؟>! (محض اطلاع، اینجا خیلی ایرانی زیاد نیست. بنابراین دیدن آدم های جدید نیازمند پیشامدهای خاصه!)

از این دست اتفاقات زیاد میافته اینجا. ولی نکته خیلی جالب اینجاست که از هر نمونه از اخلاق های خاص ایرونی، اینجا یه مدلش پیدا میشه! یه آینه تمام قد از جامعه ای که توش زندگی کرده‌یم. جالب تر اینجاست که تنها ایرونی‌هایی که واقعاً باهاشون احساس آسایش و ثبات خاطر میکنی اونایین که سالهاست اینجا زندگی کرده ند و یا از کودکی اینجا بوده‌ند  که کم هم نیستند. کاملاً حل شده ن تو جریان سیال فرهنگ اینجایی ها.

خلاصه اینکه این تمایز نوک تیز فرهنگی، گاهی وقتا روی روان ماست! هیچ کاری هم نمیشه واسه ش انجامم داد. باید سوخت و ساخت…

اروپانامه – قسمت سوم

روند اتفاقات برای من خیلی سریع پیش میروند و کلی اتفاق افتاده  و نیفتاده از دستم در. (میروند) بنابراین چیزهایی که مینویسم رو نمیدونم واقعاً اتفاق افتاده ند یا نه!

                                  umbrella460

بدقول‌ها…

یک خانه یافتیم پشت در مدرسه مان (من نمیگم. این چیزیه که مردم اینجا به دانشگاه اطلاق میکنند. شاید هم واقعاً همه مون رو گول مالیده ند و مسترز آو فلان، فقط تیتر خود رشته مونه!)نگذاشتن که تا خود اول سپتامبر که دیروز باشد بیایم توش که، میگفتند قرارداد تا اون موقع حاضر نمیشه. گفتیم چشم! میمونیم توی هاستل و پولمان حلالشان یه ماست میوه‌ای هم رویش! ولی فکر نکنید که اینجا هم همه چیزشون سروقت و برنامه ست ها…! قرارداد کجا بود؟!…ولی خوب فرقش اینه که سر همون اول برج که گفته بودند کلید رو دادند بهم رفتیم نشستیم تو آلونکمان!… امروز هم قرارداد رو دادند ببرم پولش رو بدم.

اینترنوشنال رومانس…

دو تا همخانه ای دارم بهتر از جان! یکی شان از سمت سنگاپور تشریف آوردن و از هر سه جمله ای که حرف میزنند دوتاش رو باید دوبله کنید تا یک چیزی از تویش دربیاید. اون یکی باز بهتره و از اروپای شرقی دو قدم پاشدن آمدن اینور. هرکسی را برای خودش اتاقیست و کاری به کار هم نداریم، خیلی رومانتیک!

پیتزای قورمه سبزی

اینجا چیزی که توی بورس سوپرمارکتها فراوانه، پاکت های یک لیتری یوقورت توت فرنگی و گلابی و گل قرمز و غیره ست. کسی هم نیست بگه که آخه ماست هم چیزیه که تو این حجم بذارید برای خرید؟ یکجور وعده غذایی معمول که حتی خوردنش با کورن فلکس هم مدل دارد!

و خداوند، اسراف کنندگان را….

رفتیم سر جلسه اول کلاس، اولش که وارد شدم فکر کردم اشتباهی وارد کلاس آموزش فیلمبرداری و تکنیک های کارگردانی پیشرفته شده  م؛ بس که از در و دیوار و سقف، دوربین و بلندگو و پروژکتور و این لامپ های خارجی آویزون بود و اون جلو هم چهارتا پرده بزرگ پروجکشن گذاشته بودند که روی هرکدوم یه چیزی در حال پخش شدن بود. استاد هم اون کنار وایستاده بود و جلوش هم چهارتا LCD کنار هم. دیدم که تیتر درس خودمون اومده روی پرده، مطمئن شدم که اینا هنوز برای اصلاح الگوی مصرف توجیه نشده‌ند و باید انقلاب رو صادر کنیم براشون! حیف که خانوم اونجا بود!!

کلاسیک فانتزی

باد و  باران میاید همچین اساسی که چتر هم کفاف نمیده. مثل این فیلم‌های کمدی چتر به اون گندگی رو سر و ته میکنه که اگه به یه ستونی چیزی نچسبی خودت را هم میبرد!

Subscribe to Feed توهم رو از طریق فید دنبال کنید

ارسال به: Balatarin :: Donbaleh :: Mohandes :: Del.icio.us :: Digg :: Stumble :: Furl :: Friendfeed :: Twitthis :: Facebook

اروپانامه – قسمت دوم

شب اول و دوم

هتل کوچکی با امکانات رفاهی و غیره در مرکز شهر. مرده شور این تکنولوژی رو ببرن که نزدیک بود نصفه شبی ما رو پشت در بذاره. این سوئدی ها یه سیسنم کدگذاری دارند که باید رمز چهاررقمی بدی بهش تا در باز بشه. اینا هم نکردند به من که دو ساعت قبل بهشون زنگ هم زده بودم بگن رمزش اینه. این شد که فقط شانس آوردم که یه خانواده که داشتن از تو هتل بیرون میومدند در رو روم باز کردند و به این صورت رفتیم تو.

شب سوم و چهارم و غیره تا الان

یک هاستل بزرگ با امکانات رفاهی از جمله یک تخت اضافی جهت همینطوری، در مکانی در اون سر شهر به نام Church Town که قدمتش به سال 1400 میلادی میرسه. نکته مهم اخلاقی که همه ما مدعیان مهمان نوازی به آن توجه خواهیم داشت اینه که من برای پیدا کردن این هاستل مقدس، در ناکجاآبادی که غیر از ماشین های شخصی و احیاناً کامیون پرنده نمیزد گم شدم و بعد که از روی خیلی اتفاقی یه مرد دوچرخه سوار رو گیر انداختم که کمک بگیرم ازش، رفت ماشینش رو از خونه برداشت و آورد که منو برسونه به مقصدی در حدود 4 کیلومتر اونطرفتر! یعنی رسماً از مرامی که گذاشت کف کردم! باشد که انقدر پز مهمان نوازی ندهیم که ما ال هستیم و بل!

بی مروت ها…

همه چیز اینجا زیادی سر وقته. یعنی بعد از ساعت 6 احتمالاً درها به رویتان بسته میشود که ملت بروند به خوابشان برسند. صد رحمت به خرس قطبی! اتوبوس ها سر دقیقه ای که قرار است به فلان ایستگاه برسند، همانجا هستند و آدم یکجوریش میشود. نمیگن یکی دیرتر راه افتاده  دیرتر میرسه به ایستگاه باید یه ساعت دیگه منتظر بمونه برای اتوبوس بعدی که برسه؟ خوب خدا رو که خوش نمیاد!

سیبیل بابا:

همه اینجا دوچرخه دارند خیر سرشان! نمیدونم چطور تو اون سرمای زوزه خفه کن زمستون دوچرخه سواری میکنند. یعنی یه چیزی هم هست که نداشته باشی مصیبته! با اتوبوس بخوای بری به شرط اینکه کارت اتوبوس داشته باشی کورسی 2000 تومن برات خرج داره. تاکسی هم که قربانش برم کم کمش 30 هزار تومنه. اینه که تصمیمت مبنی بر اینکه مثلاً 70 تومن بدی یه دوچرخه دسته دوم بگیری، در همون سرمای مذکور هم منطقاً صحیح میباشد!

توانا بود هرکه دانا بود….

گفتیم ایرانی نیست اینجا خیالمون راحته که ملت سرشون تو کار خودشونه، که دیدیم نخیر… فقط تو رشته ی خودم 4 نفر دیگه از ایران اومده ن! بماند که سایر رشته ها چه خبره!… ولی از حق نگذریم یه کسی که احساس غربت ادم رو بفهمه دم گوش آدم خیلی مفید فایده میباشد… یکی مثل یک دختر رومانیایی که چاق بوده و کلی هم از خودش گفتمان مینماید!! شانس هم خوب چیزی است هاااا…!

 

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.