داستان اسباب‌بازی 3

سومین اثر سینمایی داستان اسباب‌بازی، که اتفاقاً آخرین اونها هم محسوب میشه با تمام زیباییهای تصویری و روایت داستانی دراماتیک، به اندازه‌ی دو اثر قبلی به دلم ننشست. شاید به این خاطر که من هم مثل Andy، شخصیت صاحب عروسک‌ها، سنم بالا رفته  علاقه‌ام به اتفاقاتی که دور و بر این عروسک‌ها می‌افتد دیگر مثل سابق نیست. در این پست، نقد مفصلی خواهم داشت بر فیلم اسباب‌بازی 3 و نقاط مثبت و منفی اون.

TOY STORY! 3

2010
Tom Hanks, Tim Allen

toy-story-3-wallpaper-characters-logo

اندی، در حال جمع کردن وسایلش و ترک خانه برای تحصیل در دانشگاه است. او که یک جعبه از وسایل ضروری‌اش را برای بردن کنار گذاشته، بین نگهداشتن Woody, Buzz و سایر عروسک‌هایش و هدیه‌ کردن به بچه‌های دیگری که بیشتر به آنها نیازمندند دودل است. اما نهایتاً تصمیم میگیرد که وودی را با خودش به دانشگاه ببرد. روند حوادث اما قرار نیست صلح‌آمیز پیش برود و عروسک‌ها به دردسر می‌افتند. حالا این وودی است که باید آنها را از مخمصه‌ای که در آن افتاده‌اند نجات دهد…

داستان کودکانه‌ی خوبی است. اتفاقاً میتواند هم خیلی راحت به یک قصه‌ی دراماتیک برای بزرگترهایی تبدیل شود که با بچه‌هایشان به تماشای فیلم نشسته‌اند. اما برای جوانهایی که میخواهند نوستالژی کودکی‌شان را زنده کنند، فیلم در حد یک وقت پر کن نسبتاً سرگرم‌کننده باقی میماند و جلوتر نمیرود. البته شاید خیلی‌ها بیشتر از این را هم نخواهند. اما این روزها، با وجود این همه انیمیشن تماشایی که اتفاقاً وجه درام و بزرگسالشان به جنبه‌ی صرفاً سرگرم‌کنندگی‌شان  غالب است، داستان اسباب‌بازی 3 با قصه‌ی کودکانه‌اش، نمیتواند دیگر خیلی راضی‌کننده باشد.

- پاشین بریم چک کنیم ببینیم تو eBay چقدر می‌ارزیم!

اما برویم سراغ نقاط ضعف و قوت داستان.

عروسک‌های اضافه شده به فیلم، تا حد زیادی به انسجام فیلم لطمه زده‌اند. برعکس اسباب‌بازی 2، که جسی با اضافه شدن به مجموعه، توانست وجهه جدیدی به داستان بدهد، اینجا شاهد وجود شخصیت‌های تقریباً بی‌خاصیتی هستیم. دلقک و بچه‌ی شیرخواره، میشود گفت تقریباً بی‌روح و بیخاصیت هستند. شخصیت لوتسو (خرس صورتی)، به شدت کلیشه‌ای و تحت‌تاثیر شخصیت‌های منفی‌ای که هرروز در فیلم‍های مختلف میبینیم درآمده. عروسکی که به خاطر یک اتفاق در گذشته‌اش، دچار تحول شخصیتی عظیمی شده که او را به قهقرا سوق داده است. سایر عروسک‌ها هم کم و بیش به همین شدت، آزار دهنده هستند. به خصوص عروسک باربی جدید که از همان نگاه اول با باربی قدیمی، یک دل و نه صددل عاشق میشوند. گو اینکه از همان سکانس نگاه اول، بوی هوس و عشق‌های یک‌شبه به مشام میرسد. نوع برخورد و دیالوگ‌های به شدت آبکی رد و بدل‌شده بین دو باربی، به نظر میرسید ناشی از نگاه هجوآلود نویسنده به این محصولات پرطرفدار و گران‌قیمت دنیای اسباب‌بازیها باشد. اما با جلو رفتن داستان، نه تنها بر این وجهه طنزآلود تاکید نشد، بلکه داستان هرچه بیشتر و بیشتر حول رابطه‌ی به شدت (دختر)بچگانه و غیرواقعی این دو،  پیش رفت.

نکته‌ی منفی دیگر اینکه واضح است که نویسندگان داستان، هیچ ایده‌ای برای استفاده از ویژگی‌های شخصیتی کاراکترهایی که از فیلم‌های قبلی به یاد داشتیم، نداشته‌اند و به همین دلیل، در یک تصمیم شگفت‌انگیز، دست به تغییر دادن آنها زده‌اند.باز لایت‌یر، با تمام دبدبه و کبکبه‌اش، با یک بهانه‌ی ساده، خیلی راحت از شخصیتی که میشناختیم فاصله میگیرد و نیمی از داستان، به یک کاراکتر جدید تبدیل میشود. نمایش عشق اسپانیولی‌وار او با آن سر و شکل مبتذل و از مد افتاده، بخشی از انرژی داستان را که مربوط به ویژگی‌های مثبت شخصیتی او میشد، از آن گرفته است. بعد هم که با یک عذر بدتر از گناه، همه چیز برای او  به حالت عادی برمیگردد. جسی، کابویی که در قسمت دوم به ما معرفی شد هم از دیگر شخصیت‌هاییست که پذیرش رفتارش تا حدی غیرقابل درک است. از همان اوایل که تصمیم میگیرد دست رد به پیشنهاد وودی بزند، معلوم است که فیلمنامه‎نویس‌ها، اصلاً فیلم دوم را مدنظرشان قرار نداده‌اند. باربی که اصلاً در فیلم‌های قبلی، نقش چندانی در فیلم نداشت، به یکباره به یکی از شخصیت‌های اصلی تبدیل میشود.

شاید تنها شخصیت فیلم که رفتارهایش در طول روایت داستان قابل پذیرش باقی میماند، Woody باشد. وفاداری مثال‌زدنی او به صاحبش و تلاشش برای سامان دادن به وضعیت آشفته‌ی عروسک‌ها و دور هم جمع کردن‌شان، واقعاً دلنشین است. او در مسیر رسیدن به هدفش تنهاست و در خیلی از لحظات فیلم، این تنهایی و درماندگی را واقعاً میشود حس کرد و برای تاسف خورد. از سوی دیگر، طنز جاری در بسیاری از لحظاتی که وودی در آن حضور دارد، خیلی خوب تماشاگر را میخنداند. در کنار این، مهمترین سکانس‌های دراماتیک فیلم هم با حضور وودی شکل میگیرند. شاید بهترین لحظه‌ی فیلم وقتی باشد که او به همراه Buzz و دیگران در کوره‌ی زباله‌سوزی گرفتار میشوند و پایان غم‌انگیز خودشان را در اوج ناامیدی میپذیرند. این صحنه بدون شک، یکی از بهترین سکانس‌های دراماتیک سینمای انیمیشن محسوب میشود، چرا که حالت چهره‌ی کاراکترها، به همراه موقعیتی که در آن گرفتارند، با سایر جلوه‌های تصویری استفاده شده، همگی بیشترین کمک را به واقعی جلوه کردن انیمیشن میکنند. بیخود نیست که یکی از تماشاگرهای Imdb درباره‌ی فیلم اینطور نوشته بود که “باورکردنی نیست که سرنوشت چندتا عروسک پارچه‌ای بتواند اشک آدم‌های خرس گنده‌ای مثل من و بقیه توی سالن سینما را دربیاورد!”

فیلم، پایان‌بندی خیلی خوبی هم دارد. بعد از گذر از آن همه حوادث تلخ و پر از استرس، راست و ریست شدن سرنوشت همه‌ی عروسک‌ها، حتی با وجود قابل‌پیش‌بینی بودنش، خیلی به دل میچسبد.  اتفاقاً این کار به بهترین شکل ممکن هم انجام میشود. فیلم، هپی‌اندینگ دارد، ولی آنطوری نیست که بشود آن را سرخوشانه‌ترین پایان ممکن تلقی کرد. در عوض خیلی واقعگراست. اینکه اندی، عروسک‌هایش را اهدا کند، چیزی نیست که نشود آنرا پذیرفت، اما اینکه چطور این کار را انجام دهد برای خودش داستانی دارد که باید تماشا کرد و لذت برد.

در مجموع، میشود ده پانزده دقیقه از اول فیلم و پانزده دقیقه آخر آن را بقیه دقایق میانی آن جدا کرد و به عنوان یک اثر هنری قابل بحث راجع به آن صحبت کرد.  سرنوشت عروسک‌هایی که از پانزده شانزده سال پیش با آنها آشنا شدیم، جا و موقع خوبی به سرانجام رسید. 

همانطور که گفتم، فیلم برای کودکان و احتمالاً نوجوانان، اثر جذاب و بدون نقصی خواهد بود. اما در اینکه اتفاقات چطور رقم خوردند و آیا 103 دقیقه از وقت تماشاگر بزرگسال ، به درستی گرفته شد تا او را به این نتیجه پایانی واقف کند، میشود تردید داشت.

Noteموسیقی تیتراژ پایانی (You’ve got a friend in me (Spanish)…Gypsy Kings)

این مطلب را در فیس‌بوک به اشتراک بگذارید

راکوئل

چند سال قبل‌تر، یک مدتی بود که افتاده بودم رو دور تماشای فیلم‌های پدرو آلمودوار، کارگردان مشهور اسپانیایی و خالق فیلم‌هایی مثل Live Flesh, Matador، Bad Education, All about my mother, Volver و Talk to herو…. اونهایی که فیلم‌هاشو تماشا کرده‌اند، میدونند که سبک متفاوتی دارد که یک جور خاصی به دل مینشیند. اونهایی هم که فرصت یا دسترسی نداشته‌اند، وقتش است یک‌جوری اینهایی که نداشته‌اند را بگردند پیدا کنند! به خصوص “همه‌چیز درباره‌ی مادرم”، “جسم زنده”، و “با او حرف بزن” واقعاً فیلم‌های جالبی هستند. بین این سه فیلم، اما این فیلم آخری به یک دلیل خیلی خاص برام به‌یادموندنی شده: موسیقی سکانس پایانی‌ش. مدت‌ها بود که در فکر این قطعه بودم، تا اینکه دیشب عملاً تصمیم گرفتم که آستین بالا بزنم و اون‌رو پیدا کنم!

bau  tth

در وهله‌ی اول باید عنوان کنم که موسیقی متن تقریباً تمام فیلم‌های آلمودوار رو Alberto Iglesias (که منطقاً با انریکو و خولیو نسبتی نداره) می‌سازه. اما بین قطعات مورد استفاده در این فیلمها، گهگاه آثاری از سازندگان دیگر هم میشود پیدا کرد. Raquel قطعه‌ای که صحبتش رفت، یکی از همین آثار است.  Rufino Almeida که همه او را با نام هنری Bau میشناسند، نوازنده و آهنگساز آفریقایی‌تباریست که این قطعه را ساخته است. مجمع‎الجزایر Cape Verde در اقیانوس اطلس، جاییست که Bau در آن متولد شده است. به همین دلیل هم هست که البوم 2003 این آهنگساز به نام این منطقه نامگذاری شده است. این آلبوم که با قطعه‌ی Raquel افتتاح شده است، بفاصله‌ی کمتر از یکسال بعد از فیلم Talk to her به بازار آمد و توانست شهرتی جهانی را برای خالقش به ارمغان بیاورد.

Raquel اثریست در سبک فلامنکو، که آرامشی شگفت‌انگیز را به شنونده‌اش هدیه میدهد. ویژگی‌ای که در سراسر آلبوم Cape verdean Melancholy جریان دارد. اما آرامش این یکی، جور خاصی است که قابل توصیف نیست! باید خودتان بشنوید و قضاوت کنید. مطمئن نیستم که بشود هرجایی و در هر موقعیتی از این قطعه استفاده کرد، اما آلبرتو ایگسیاس توانسته در بهترین موقعیت و روی یکی از سکانس‌های تماشایی پایان فیلم، از اثر Bau، نهایت تاثیر را بگیرد و فیلم Talk to Her را در اوج به پایان برساند.

پیشنهادهای متفکرانه و فلسفی این هفته‎ی کافه‌توهم را از دست ندهید. Talk to her را تماشا کنید و قطعه‌ی پایانی آن با عنوان راکوئل را از جعبه‌موسیقی دانلود کنید.

0rssمشترک مطالب کافه‌توهم شوید.

لینک‌های مفید»

بررسی موسیقی فیلم Inception

اگر فیلم پرسر و صدای اینسپشن را دیده‌باشید، حتماً موافقید که موسیقی متن بسیار تاثیرگذاری دارد. هانس زیمر، آهنگساز مطرح آلمانی، و خالق موسیقی متن فیلم‌های مطرحی مثل گلادیاتور، آخرین سامورایی، دزدان دریایی کارائیب، کد داوینچی،  شوالیه تاریکی و البته از همه مهمتر، لاین‌کینگ (شیرشاه)، موسیقی متن اینسپشن را هم ساخته است. آلبوم ساوندتراک اینسپشن را که بشنوید، تازه متوجه می‎شوید که ریتم تند وو نفسگیر و بدون‌‎وقفه‌ی فیلم از کجا آب می‌خورد! موسیقی تشویش‌آمیز Hans Zimmer را میشود یکی از عناصر اصلی تولید اضطراب و هیجان در فیلم کریستوفر نولان قلمداد کرد. اما جدا از جذابیت‌های اولیه‌ی موسیقی ساخته‌ی زیمر، نکات جالبی در این موسیقی وجود دارند که شاید دونستشون برای هرکسی که این فیلم رو دیده یا تصمیم دارد که ببیند، مهم باشد.

hz_inc

هانس زیمر برای ساخت این قطعه (و بطور کلی، تم اصلی اینسپشن)، از یک اثر قدیمی به نام Non, Je Ne Regrette Rien (پشیمان نیستم…) که یکی از معروفترین آثار Edith Piaf (خواننده‌ی فقید فرانسوی) محسوب می‌شود، الهام گرفته است. البته، نولان (نویسنده و کارگردان فیلم) از ابتدا درنظر داشت از قطعه‌ی معروف Piaf را در فیلمنامه‌اش  استفاده کند، اما با انتخاب Marion Cotillard به عنوان بازیگر نقش مقابل دی‌کاپریو، قطعه را از فیلم کنار گذاشت*. هانس زیمر، اما نولان را قانع کرد که این آهنگ را در فیلم نگه‌دارد، به این‌صورت که بخشی کوچکی از ابتدای آن را کندتر کند و به اصطلاح کش بدهد، تا به عنوان سمپل در ساوندتراک استفاده کند. از همان قطعه‌ی اول آلبوم، Half Remembered Dream می‌توانید متوجه این نکته‌ی ظریف شوید. اما اگر نتوانستید آن را کشف کنید هم، خیلی نگران نباشید.  یکی از تماشاگران نکته‌سنج فیلم، این موضوع را در همان روز اول اکران فیلم متوجه شد، و مقایسه‌ای از دو قطعه را به همراه نسخه‌ی کند شده از آهنگ پیاف، انجام داد و روی یوتیوب گذاشت. سرعت عمل این تماشاگر در کشف این موضوع، Zimmer را قبلاً در مصاحبه‌ی قبل از نمایش افتتاحیه به استفاده از قطعه در ساوندتراک پیاف اشاره کرده بود، به توضیح دوباره درباره‌اش واداشت:

من فقط یک نت از آهنگ Piaf را برداشتم و بعد، یک خوره‌ی موسیقی در فرانسه پیدا کردم که بیاید و یک سلول را از روی DNA این نت استخراج کند! … [وقتی آهنگ Inception را می‌شنوید]، فکر می‌کنید شیپورهای بزرگی را در آسمان شهر در حال نواخته شدن هستند. تازه بعد از آن است که شاید متوجه شباهت‌های بین دو آهنگ بشوید.

اما جذابیت این موضوع، به همین‌جا ختم نمی‌شود. اگر فیلم را دیده باشید، احتمالاً می‌دانید که هرچقدر که شخصیت‌ها بیشتر در لایه‌های رویا پایین می‌روند، زمان کندتر و کندتر می‌شود، بطوریکه یک ثانیه در یک لایه از رویا، معادل مدت زمان طولانی‌تری از لایه‌ی پایینتر است. Zimmer از همین مفهوم برای کند کردن قطعه‌ی Piaf استفاده کرده تا رابطه‌ی موردنظر کریستوقر نولان را در موسیقی فیلم هم پیاده کند.la_vie_en_rose_idol به عبارت دیگر، در لحظاتی که آهنگ Non, Je Ne Regrette Rien در یک لایه بالاتر، برای کاراکترها نواخته می‌شود تا آنها را از رویا بیدار کند، (یا به اصطلاح فیلم، به آنها لگد (Kick) بزند) می‌توان کُندشده‌ی آن را در قطعه‌ی Dream within a dream شناخت (به ثانیه‌ی 1:20 به بعد در این قطعه دقت کنید).

قطعه‌ی 50 ساله‌ی پیاف، به عنوان کلیدی‎ترین عنصر موسیقی فیلم Inception معرفی می‌شود تا اثار کلاسیک موسیقی ، بار دیگر  قدرت تاثیرگذاری خود را به رخ آدمهای قرن 21 و موسیقی صنعتی‌ شده‌ی آن بکشد.

آلبوم اینسپشن هانس زیمر، 12 قطعه‌ دارد که همگی حال و هوایی مشابه هم دارند. نکته‌ی جالبی که Zimmer در مورد این آلبوم به آن اشاره کرده این است که اولین نتی که در فیلم می‌شنویم، با نت پایانی آن یکی هستند و به نوعی ابتدا و انتهای آن را به هم می‌چسبانند. درست مثل یک نوار موبیوس که در طولش پیچ میخورد، اما در انتها، به ابتدایش پیوند می‏خورد.

از بین این‌ها 12 قطعه‌،  Dream within a dream را برای جعبه‌موسیقی انتخاب کرده‌ام. اما اگر کل آلبوم را تمایل داشتید دانلود کنید، میتوانید لینک دانلودش را از قسمت توضیحات آهنگ در جعبه‌موسیقی پیدا کنید.

بهرحال، چیزی که همگان به آن اذعان دارند، این است که Inception را با یک‌بار تماشا نمی‌شود متوجه شد. همین‌طور هم بررسی آن در یک یا دو مقاله ممکن نیست. وقتی بشود راجع به فقط موسیقی فیلم (و آن هم نه بصورت جامع) یک پست اینطوری بنویسیم، سایر جنبه‌های فیلم، مسلماً هرکدام برای خودشان، داستانی دارند که بشود تا ماه‌ها برای دیگران تعریف کرد.

Inception-Close-Up-9-6-10-kc

نکته‌ی آخر اینکه اگر موسیقی اینسنپشن را از روی تریلرش می‌شناسید، انتظار نداشته باشید بتوانید قطعه‌ی پیاف را در آن پیدا کنید، چرا که آن آهنگ، ساخته‌ی هانس زیمر نیست و جزو آلبوم ساوندتراک فیلم محسوب نمی‎شود. Zack Hemsey، آهنگسازیست که در عرصه‌ی ساخت موسیقی فیلم آدم تازه‌کاری محسوب می‌شود، با اینحال، قطعه‌ی که او برای آنونس فیلم ساخته، با وجودی که از موسیقی هانس زیمر وام گرفته، به عنوان یک اثر مستقل، در خور تحسین است. Mind Heist بخوبی روی آنونس می‌نشیند و آن را به یکی از موفق‌ترین تیزر تریلرهای سینمایی تبدیل می‌کند… و البته در هیچ کجای خود فیلم هم شنیده نمی‌شود.  این آهنگ رو هم در جعبه‌موسیقی آپلود کردم که میتونید همراه با قطعه‌ی Dream within a dream  دانلود کنید.

Mind Heist by Zack Hemsey

* Cotillard سه سال قبل‌تر و  در فیلم La Vie en Rose، نقش Edith Piaf را در یک اتوبیوگرافی از او به عهده گرفته‌بود.

نقد فیلم اینسپشن در کافه توهم
مطالب سایر وبلاگ‌ها دراین‎باره:

0rss کافه‌توهم را از فید دنبال کنید

به سوی جنوب

اگر یادتون باشه، چندسال پیش یک مجموعه کانادایی از تلویزیون پخش شد به اسم به سوی جنوب که داستان یک پلیس کوهستان کانادا به نام بنتون فریزر که در جستجوی قاتل پدرش به شیکاگو میاد و از طریق کنسول‌گری کانادا با پلیس شیکاگو همکاری میکنه.

DueSouth2

این سریال در چهار فصل، تولید و نمایش داده شد  که حدوداً سه فصلش در ایران به نمایش دراومد..
Ray Veccio (ری وکیو) کاراگاه پلیس شیکاگو، همکار Fraser رو بازی میکرد که دو فصل اول و دو فصل دوم با بازیگرهای متفاوتی به روی آنتن رفت. فصل اول که در سال 1994 نمایش داده شد، با معرفی شخصیت فریزر به عنوان یک پلیس دقیق و یک انسان متفاوت که از روش‌های مختص خودdue-southش برای گیر انداختن تبهکاران استفاده میکنه و با تبع ویژه‌ی کانادایی‌ش روی تک تک شخصیت‌های آمریکایی داستان تاثیر می‌ذاره. البته در این بین، به خاطر برخورد زیادی جنتلمنانه‌ش خیلی وقت‌ها مورد تمسخر اونها هم قرار میگیره. فرهنگ غالب کانادا، ابزاری میشه برای کنایه  به رفتارهای بعضاً نادرست آمریکایی‌ها و یکی از رشته‌های اصلی داستان. بطور مثال، هروقت که فریزر حرفی میزنه، با تاکید همکارانش روبرو میشه مبنی بر اینکه «اون کاناداییه، هیچ وقت دروغ نمی‌گه!»  و به این شکل، فرهنگ آمریکا و بخصوص شیکاگو رو دست‌آویز تمسخر خودش قرار می‌ده. البته از اونطرف هم سادگی بیش از حد کانادایی بنتون قریزر رو دست می‌ندازه و تو خیلی موقعیت‌ها، اعتماد غیرمنطقی اون رو به کسانی که نمی‌شناسه به نقد می‌کشه.
در این بین، احساسات یکطرفه‌ی زنان مجموعه در قبال Fraser هم، به تازگی و هیجان‌انگیز شدن ماجراها کمک می‌کنه. یکی از کسانی که از ابتدای مجموعه تا آخرین قسمت اون، عشق سیری‌ناپذیر به فریزر ابراز می‌کنه فرانچسکا وکیو، خواهر همکار فریزره که به هرطریق ممکن، سعی در به دست آوردن دل او می‌کنه.  رییس کنسولگری کانادا هم، زنیه که تلاش میکنه با خوی رییس‌مآبانه‌ش، علاقه‌ش به فریزر رو مخفی نگه داره. اما در نهایت بهش دل می‌بازه.  تنها ماجرایی که فریزر، احساسات عاشقانه‌ی عمیق خودش رو بروز می‌ده، یک ماجرای دوقسمتیه که در اون Fraser، تنها عشق زندگی‌ش رو بعد از مدتها بی‌خبری، در شیکاگو ملاقات می‌کنه. دختری که فریزر همیشه تابع قانون، او رو به زندان فرستاد تا دوران محکومیتش رو تموم کنه. و حالا دخترک برگشته تا دوران جدیدی رو با فریزر شروع کنه * .در مجموع، بی‌تفاوتی فریزر در مقابل پیشنهادهایی که بهش میشه و تلاش برای دور موندن از وسوسه‌های اطرافش، نوعی ابهت و پرستیژ به او می‌ده که تا پایان مجموعه ادامه پیدا می‌کنه.

3397کل مجموعه‌، نمایش آزمونی برای سنجش صداقت و تحمل فریزر در مقابل بی‌عدالتی‌ها و رفتارهای نادرست محیط اطرافشه. حوادثی که به وقوع می‌پیوندند، مجموعه رو چیزی بین یک درام پلیسی و یک مجموعه کمدی ، معلق نگه میداره. ورود روح پدر فریزر به داستان، کمی تخیل رو به اون اضافه می‌کنه. پدری که در زمان حیاتش، توجه زیادی به پسرش نشون نمی‌داده و حالا بعد از مرگش سعی میکنه که وظایف پدریش رو با نصیحت‌های بعضاً بی‌فایده و قابل‌چشم‌پوشیش یا کمک‌های حیاتی انجام بده. تنش بین پدر و پسر در موقعیت‌های مختلف بوجود میاد و مثلاً در یک صحنه، بنتون فریزر با پرسیدن اینکه آیا در دنیای بعد از مرگ، مشاور روانشناس وجود نداره؟! از پدرش، موعظه‌های اون رو مورد نصیحت قرار میده.

نویسنده و کارگردان این مجموعه پل هگیس کارگردان نام‌آشنای فیلم‎ اسکاری تصادف (Crash)ه که خیلی‌هاتون اونو دیدین. البته به ‌سوی‌جنوب از سال 1994 تا 1999 تولید و پخش شد و تصادف مربوط به 2005 میشه. در کارنامه‌ی Paul Haggis، فیلمنامه‌ی دیگر فیلم اسکاری یعنی Million Dollar Baby به کارگردانی کلینت ایستووده. فیلمنامه‌ی دو جیمزباند اخیر ، یعنی کازینو رویال و Quantum of Solace و فیلم دیگر ایستوود «نامه‌هایی از ایوجی‌ما» هم کار دست هگیس هستند. امسال هم فیلمنامه‌ی رستاخیز ترمیناتور رو در نوبت اکران داره.
چیزی که از آثار  پل هگیس می‌شه برداشت کرد، نگرش منتقدانه او نسبت به جامعه‌ی آمریکایی و مشکلات و تضادهای رفتاری‌ایه که تو  اون وجود داره. این نگرش رو می‌شه در به سوی جنوب به وضوح مشاهده کرد.

شاید موسیقی متن فیلم به سوی جنوب، یکی از شنیدنی‌ترین موسیقی‌های مجموعه‌های تلویزیونی باشه. برگرفته از سبک کانتری که موسیقی غالب کوهستان‌های کاناداست، تم اصلی مجموعه هم  در همین سبک ساخته شده. به غیر از آهنگی که در تیتراژ ابتدایی شنیده‌اید، موسیقی پایان فیلم هم بر اساس همون تم با صدای Jay Semeko اجرا میشه.
در طول مجموعه‌ هنرمندان مختلفی، روی قسمت‌های اون ترانه‌های خودشون رو اجرا کرده‌ه‌ن که معروف‌ترینشون سارا مکلکلن (Sara McLachlan) خواننده‌ی کانادایی و Loreena McKennitt هستند.

◄ ♫ تم اصلی به‌سوی‎جنوب (فصل سوم)♫
◄ ♫ تم پایانی (با صدای  جی سیمکو)

*   ♫ Possession با صدای Sarah McLachlan♫

▒ ▒ ▒کافه توهم رو از طریق فید دنبال کنید. ▒ ▒ ▒

سفیدترین بچه‌ سفیدپوست

راجع به تیم برتون زیاد شنید‌ه‌یم. راجع به آثار معروفی مثل عروس مرده، بتمن، ماهی‎گنده، کابوس پیش از کریسمس و …. تیم برتون هم زیاد صحبت شده.  اما چیزی که در این بین کمتر بهش اشاره شده، مردی بوده که در پس پرده ساخت این آثار و  از مهمترین عوامل موفقیت اونها محسوب میشه. دنی الفمن،  مردیه که در بسیاری از فیلم‌های تیم برتون، به عنوان آهنگساز در تولید این فیلم‌ها نقش داشته و تابحال تونسته به خاطر این آثارش، چهاربار نامزد جایزه اسکار بشه.

tim danny

دنی الفمن در سال 1953 در لوس‌آنجلس متولد شد و در منطقه بالدوین‌هیلز که متعلق به سیاه‌پوستان ثروتمند آن دوران ال.ای بود بزرگ شد. لقب سفیدترین بچه‌‌‎سفیدپوست بالدوین رو به خاطر تمایز دنی از سایرین در منطقه بهش داده بودند. بعد از اینکه او از دبیرستان اخراج شد، همراه برادرش به فرانسه رفت و به ویولون‌زدن در خیابان‌ها و در سیرک گرندمجیک که یک گروه موسیقی آوانگارد بود، مشغول شد. مدتی بعد به آفریقا سفر کرد و تحت تاثیر سبک‌های موسیقی خاص اون منطقه بخصوص موسیقی های‌لایف در کشور غنا قرار گرفت.
های‌لایف، نوعی از موسیقی ترکیبی با رهبری چند گیتار و هورن‌ (شیپور)گفته میشه که نوعی از جاز رو بوجود میارند.
بعد  از مدتی، دنی به آمریکا برگشت و در 1972 در گروه موسیقی به نام Oingo Boingo که برادرش ریچارد، در اون حضور داشت، عضو شد. اولین کار دنی، فیلم موزیکالی بود که توسط ریچارد نوشته شده بود. دنی، موسیقی این فیلم رو نوشت و با کمک بقیه اعضای گروه، اجراش کرد. تاثیری که کار  این گروه روی موسیقی آمریکا و بخصوص موسیقی هالووین داشت، اونا رو به عنوان یکی از مهمترین باندهای موسیقی آمریکا مطرح کرد. دنی، تا سال 1995 که سال انحلال گروه بود، در اون باقی موند و از اون به بعد، موفقیت‌های خودش رو با آهنگسازی برای فیلم‌های تیم برتون ادامه داد. اولین آشنایی این دو، به فیلم ماجراهای پی‌وی در سال 1983 برمیگرده که دنی الفمن با همکاری گروه اوینگو بوینگو، موسیقی اون فیلم رو ساخت.  از اون به بعد دنی الفمن در تمام آثار تیم برتون به غیر از Ed Wood و سوئینی‌تاد، با او همکاری داشته و یکی از زوج‌های معروف سینمایی رو تشکیل داده‌ند.

برتون درباره الفمن گفته:

ما اصلاً در مورد موسیقی فیلم‌های من صحبت نمیکنیم، حتی نظری هم راجع بهش نمیدم. دنی فقط اون رو میسازه و تحویل من میده. از این نظر برای هردومون خیلی راحتتره. ما خوشبختیم که با هم آشنا شده‌یم!

دنی الفمن، البته موسیقی آثار معروف دیگه‌ای رو هم ساخته. آثاری مثل خانواده سیمپسون‍ها، اسپایدرمن، Desperate Hpusewives، شیکاگو، فلوبر، مردان سیاهپوش، ماموریت غیرممکن 1 و بسیاری فیلم‌های دیگه که نام او را به عنوان یه آهنگساز قابل روی زبان‌ها انداختند.

موسیقی فیلم روزی که زمین از حرکت بازایستاد (1951) توسط برنارد هرمان، تاثیرگذارترین موسیقی‍ای بوده‌ که دنی الفمن رو به روی آوردن به موسیقی تشویق کرد.
الفمن به خاطر موسیقی بتمن، جایزه گرمی بهترین موسیقی فیلم سال رو گرفت و برای فیلم‌های ادوارد دست‌قیچی و مردان سیاه‌پوش و کابوس پیش از کریسمس و همینطور اسپایدرمن، ماهی‌گنده، سیاره میمون‌ها نامزد بهترین موسیقی‌های فیلم سال گرمی شد. امسال هم برای فیلم Milk نامزد اسکار بهترین موسیقی فیلم شده و البته جوایز متعدد دیگه‌ای که میتونید از اینجا ببینید.

corpsebاما چیزی که باعث شد به خاطرش این پست رو بنویسم، موسیقی هنرمندانه‌ی فیلم عروس مرده بود که آلبومیست تلفیقی از پیانو کلاسیک و موسیقی جز و بدون شک، جزو بهترین موسیقی‌های فیلم این چندساله میشه شمردشون. دو قطعه پیانویی از آلبوم عروس مرده رو برای دانلود گذاشتم که هردو حجم کمی دارند و مناسب برای دوستان دایال آپ.

Victor’s Solo

Piano’s Duet


▒ ▒ ▒
توهم‌نامه رو از طریق فید دنبال کنید. ▒ ▒ ▒

پرنسس مونونوکه: شاهکار انیمیشن‌های دنیا

تخیل میازاکی، یکبار دیگه، قدرت ایده‌های خلاقانه خودشو رو به رخ انیمیشن‌های پرزرق و برق سینمای امروز می‌کشونه. جایی که داستان، تلقی فیلمساز از اون و شخصیت‌پردازی ، در درجه‌ اول اهمیت قرار داره.

اگه دنبال‌کننده‌ی کارتون های ژاپنی باشین، به احتمال زیاد پرنسس مونونوکه ، اثر بی نظیر هایائو میازاکی رو تماشا کردین. یک اثر فوق‌العاده از خالق کارتون‌های شهر اشباح و قلعهی متحرک هاول که در سال 1997 ساخته شد و تونست نظر مثبت بسیاری از منتقدان و مردم رو به خودش جلب کنه. راجر ابرت، این فیلم رو ششمین فیلم برتر سال 99 (سالی که فیلم در آمریکا اکران شد) معرفی کرده و البته در زمان خودش، عناوین پرخرجترین و پرفروش‌ترین فیلم سینمای ژاپن رو هم در اختیار گرفته بود. بنابراین با یکی از مهمترین آثار تاریخ انیمیشن روبرو هستیم که هر علاقه‌مند به شاهکارهای سینمایی باید اونو دیده باشه.
برخلاف روال بررسی فیلم های قبلی، به خاطر داشتن یک داستان منسجم و زیبا، گفتم شاید بهتر باشه که داستان فیلم رو به شکل کامل‌تری بنویسم تا شاید اونایی که فیلم رو ندیدن، وسوسه کنم تا حتماً این شاهکار رو ببینن. ضمن اینکه برای اونایی که فیلم رو دیدن، احتمالاً چیزای تازه‌ای هم هستن که از این کارتون، متوجه بشین.

120707-1625-1.jpgپرنسس مونونوکه، داستان سفر آخرین شاهزاده‌ی قوم Emishi به نام Ashitaka و تلاشش برای برقرار کردن صلح بین دسته‌ای انسان‌ها که در Irontown ساکن هستند و موجودات ساکن در جنگلی که نزدیک این منطقه قرار داره رو دنبال می‌کنه.
فیلم با سکانسی شروع می‌شه که آشیتاکا سعی می‌کنه دهکده‌ش رو از شر خوک بزرگی به نام
Nago که به شکل هیولایی خطرناک دراومده نجات بده اما با کشتن اون، به نفرینش گرفتار میشه؛ نفرینی که از علامتی روی دستش شروع به رشد می‌کنه تا سراسر بدنش رو بپوشونه و اونو بکشه. نفرینی که باعث شده که قدرت خارق‌العاده‌ای پیدا کنه ولی در عوض به تدریح اونو ضعیف می‌کنه. در جسد Nago، گلوله‌ای آهنی پیدا میشه که ظاهراً دلیل تبدیل شدنش به هیولا بوده. آشیتاکا که الان از دهکده طرد شده، به دنبال یافتن محل زندگی ناگو، رهسپار سفر می‌شه. در این سفر، او با خدایان جنگل مثل گرگ‌ها، میمون‌ها و خوک های وحشی و از همه مهمتر، خدای زندگی و مرگ، روبرو می‌شه. خدایی که روزها به شکل گوزن و شب‌های در زیر نور ماه، به شکل نایت‌واکر درمیاد. این جنگل، در کنار دهکده‌ای به نام Irontown قرار داره که مردمش به رهبری Lady Ebushi، جنگل رو در جستجوی سنگ آهن، به نابودی کشوندن. در یکی از درگیریهای بین این مردم و موجودات جنگل، اینها بودن که باعث زخمی شدن ناگو شدن. در طول فیلم، آشیتاکا بارها تلاش میکنه تا بین Irontown و جنگل، صلح برقرار بشه. San، دختری که بوسیله گرگ‌ها بزرگ شده و خودش رو جزو انسان‌ها نمی‌دونه به شهر حمله می‌کنه اما آشیتاکا که داره شهر رو ترک می‌کنه مداخله می‌کنه و اونو به جنگل برمی‌گردونه. سان که باعث شده آشیتاکا زخمی بشه، اونو به کنار دریاچه می‌بره. خدای مرگ و زندگی اثر زخم رو از بین میبره اما نفرینش رو شفا نمی‌ده. آشیتاکا که احساس علاقه‌ای نسبت به سان در خودش احساس میکنه، سعی می‌کنه اونو از خطر دور

120707-1625-2.jpg

نگه داره. Moro، گرگی که سرپرستی سان رو برعهده داره به آشیتاکا اخطار می‌کنه که نمی‌تونه زندگیش رو با سان به اشتراک بگذاره.لیدی ابوشی، تصمیم می‌گیره که خداوند مرگ و زندگی رو بکشه و سرش رو که گفته می‌شه زندگی جاودان میده رو به امپراطور هدیه کنه تا در ازاء اون، محافظت امپراطور رو از شهرش در مقابل مهاجمان به دست بیاره. با وجود تلاش های آشیتاکا، ابوشی موفق به قطع کردن سر خدای مرگ و زندگی می‌شه، اما این کارش باعث میشه که نفرینی بزرگ، تمام سرزمین های اطراف رو فرا بگیره و جنگل رو بطور کامل نابود کنه. آشیتاکا و سان که الان خودشونو رو خیلی نزدیک به هم می‌بینن، سر رو پس می‌گیرن و به خدای مرگ برمی‌گردونن. در انتها هرکدوم از اونها راه خودشونو انتخاب می‌کنن. لیدی ابوشی، تصمیم می‌گیره که دست از نابودی جنگل بکشه و صلح بینشون برقرار می‌شه.

نقد فیلم:

120707-1625-3.jpg

تخیل میازاکی، یکبار دیگه، قدرت ایده‌های خلاقانه خودشو رو به رخ انیمیشن‌های پرزرق و برق سینمای امروز می‌کشونه. جایی که داستان، تلقی فیلمساز از اون و شخصیت‌پردازی ، در درجه‌ اول اهمیت قرار داره. هرکدوم از شخصیت های فیلم، بسیار دقیق و حساب‌شده پرداخته شدن. طوری که در انتها، فیلم مثل پازلی که این شخصیت‌ها، قطعاتش هستند کامل میشه.

بر خلاف ظاهر داستان، اکثر کاراکترها چندین وجه شخصیتی دارند و صرفاً بد یا خوب مطلق نیستتد. بطور مثال، Lady Eboshi با وجود اینکه یکی از شخصیت های منفی فیلمه، اما هیچگاه احساس نمی‌کنید که با یک زن پلید روبرو هستین، بلکه کارهای اون رو می‌شه بیشتر به ناآگاهی یا قضاوت دلسوزانه‌ش برای مردمش نسبت داد. مردمی که با تمام وجودشون دوستش دارند و به خاطر کارهاش، ازش سپاسگذارند.

آشیتاکا که به ظاهر، شخصیت اصلی داستانه، در کنار کاراکتر آرام و درون‌گرای خودش، باید با وجه پیشرونده‎ی شخصیتش که ناشی از نفرین ناگوئه کنار بیاد و اونو سربه‌زیر نگه داره.

سان، دختریه که عنوان فیلم (پرنسس مونونوکه) بر اساس کاراکتر اون معرفی شده: زمانی که سان کودک بود، موروی
گرگ به پدر و مادرش حمله کرد چرا که اونها رو از متجاوزان به جنگل میدونست. اما اونها، سان رو به عنوان طعمه جلوی گرگ انداختند تا جون خودشون رو نجات بدن. گرگ هم سان رو مثل دختر خودش بزرگ کرد. بر طبق این داستان، ادامه‌ی فیلم بسیار قابل قبول پیش می‌ره و حتی جدایی سان و آشیتاکا هم، منطقی به نظر میاد. مورو، گرگی که از خدایان جنگل محسوب می‌شه، به ظاهر شخصیتی درنده‌خو داره، اما آشیتاکا هرچی بیشتر باهاش در کنار دخترخوانده‌ش اشنا می‍شه، متوجه ذات فداکار و مهربانی می‌شه که حاضره همه کار برای دخترش و برای جنگل بکنه.

120707-1625-4.jpg

داستان در دوره‌ی موروماچی روایت می‌شه. برهه‌ای از تاریخ قرن 14 ژاپن که اونو به دوران مدرن متصل می‌کنه. تمام نماهای فیلم، برداشت‌هایی واقعی از نقاشی های اون دوران هستن و به شکلی جذاب، تماشاگر غیرژاپنی رو با فرهنگ اصیل ژاپن آشنا می‌کنن. کل این کارتون، تقریباً بصورت دستی ساخته شده و انیمیشن کامپیوتری، به ندرت استفاده شده. بنابراین حس و حال کارتون‌های کلاسیک، در سراسر فیلم جریان داره.

برخلاف کارتون‌های دیگه که اصولاً به عنوان سینمای کودکان شناخته می‌شن، این یکی اصلاً برای این دسته از تماشاگرها ساخته نشده و درجه‌بندی فیلم هم همینو تائید می‌کنه. خشونت جاری در بعضی از صحنه‌های فیلم، بزرگسالانی که برای بار اول پای این کارتون میشینن رو هم شوکه می‌کنه.بنابراین اگه دنبال کارتونی هستید که سر چهارتا بچه‌ی هفت هشت ده ساله‌ رو بتونید باهاش گرم کنید، دور این یکی رو خط بکشید.

طبق معمول همه‌ی انیمیشن های میازاکی، آهنگ‌های این فیلم رو هم جو هیسایشی ساخته که مثل همیشه شنیدنی و زیبا هستند. اما اینجا به خاطر مایه‎ی پررنگ فرهنگ ژاپن، آهنگ های فیلم هم بیشتر به سمت موسیقی شرقی متمایل شده‌ن. تم اصلی موسیقی فیلم، به زیبایی روی فیلم نشسته و طرفدارای موسیقی ژاپنی رو کاملاً راضی می کنه. این آهنگ رو (که یه موسیقی بی‌کلام هستش) می‌تونید از اینجا دانلود کنید. ضمن اینکه یه نسخه‌ی کوتاه‌تر و البته متفاوت با آهنگ اصلی رو میتونید از اینجا بگیرید.

اگر از موضوع این پست لذت بردید، این مطالب رو هم بهتون پیشنهاد می‌کنم:

یه کارتون ژاپنی: شهر اشباح

سفر به یک دنیای پیچیده‌ی پیچیده: نگاهی به کارتون قلعه‌ی متحرک هاول

پسر کو نشان از پدر: درباره انیمیشن افسانه های دریازمین

یه کارتون ژاپنی: شهر اشباح

تو کشور ما متاسفانه عامه‌گرایی به شدت موج میز‌نه. یه سریال، یه مجله، یه آهنگ، یه خواننده، یه فیلم…هرچی که در و همسایه دیدن و شنیدن و گفتن خوب بوده، ما هم باید ببینم چون اونا گفتن. این وسط تعداد زیادی از آثار هنری درخور هستند که بدون اینکه ردی بین جماعت ایرانی باقی بذارن، میان و میرن و وارد سلیقه عمومی نمی‌شن. بعضی از سریال های  تلویزیون آمریکا و گروهی از کارتون‌های ژاپنی یکی از نمونه‌ی بارز این جریان هستند.

در مقابل، فیلم و کارتونهایی هم هستند که از همه نظر، تحسین تماشاگر رو برمی انگیزند.یکی از اینها انیمیشین
Spirited Away ( به فارسی شهر اشباح) برنده اسکار بهترین انیمیشن سال 2001، کارتونیه که توسط هایائو میازاکی، کارگردان و انیمیشن ساز معروف  شده ژاپنی ساخته شده ولی با وجود اسکاری که دریافت کرده، هنوز بعد از شش سال، موفق نشده جای خودشو تو فیلم های موردعلاقه‌ی خانواده های ایرانی باز کنه. شاید چون spiritedawayr4le1فکر می‌کنین که دو مقوله‌ی کارتون و بزرگسال بودن تو یه ظرف جا نمیشن، نباید طرف اینجور چیزا برین من باید همینجا تکلیفتون رو روشن کنم: برنده‌ی ‌جایزه‌ی خرس طلایی جشنواره برلین (جایزه برتر جشنواره برلین) و کسب عنوان پرفروشترین فیلم سینمای ژاپن با شکستن رکورد فروش تایتانیک (1997) [که البته بعداً با فیلم دیگه‌ای از همین کارگردان (قلعه متحرک هاول (2004)) شکسته شد]. اینجوری شاید به قبول این نکته راضی بشین که با یه انیمیشن معمولی سر و کار ندارین. به قول راجر ابرت با این دید به این فیلم نگاه نکنید که «کارتونه، پس نمی‌بینمش!» یا اگه فقط اهل کارتون‌های والت دیسنی هستین، باید بدونین که اینم تهیه‌کننده‌ش دیسنیه!»

فیلم از درون ماشینی شروع می شه که چیهیرو، دختربچه‌ی 10 ساله به همراه پدر و مادرش به سمت خونه‌ی جدیدشون در یکی از شهر های ژاپن در حرکتند. پدر تصمیم می‌گیره که یه راه میون‌بر رو انتخاب کنه اما مسیر رو گم می کنه و به تونلی می‌رسه که اونا رو به یه سرزمین زیبا و سرسبز می‌رسونه. بعد از گذشت مدتی، متوجه می‌شن که اونجا یه شهر متروکه‌س و درعین حال رستورانهایی داره که توشون پره از انواع غذاها و دسر و … . پدر و مادر شروع به خوردن می‌کنند و چیهیرو که احساس نگرانی خاصی نسبت به اونجا داره، از رستوران بیرون میاد و در شهر متروکی که حالا داره به سمت شب شدن میره، سرگردان میشه. روی پلی منتهی به یه حمام بزرگ، با پسری روبرو می‌شه که بهش اخطار می‌کنه که قبل از تاریک شدن کامل هوا، اونجا رو ترک کنند. چیهیرو هم سریعاض به سمت رستوران بر‌می‌گرده، اما در کمال حیرت و وحشت می‌بینه که پدر و مادرش به دو خوک تبدیل شدن و راه بازگشتspirited_away_05شون هم با یک رودخونه بزرگ بسته شده. بدن چیهیرو بعد از چند لحظه شروع می‌کنه به شفاف شدن و او متوجه کشتی‌ای می‌شه که از دور می‌رسه و در ساحل رودخونه مسافرای خودش رو پیاده می‌کنه؛ مسافرانی که همشون ارواح و موجودات ترسناکی هستند که به سمت حمام روانه شدن. پسری که چیهیرو قبلاً دیده بود، اینجا به کمکش میاد و اونو از تبدیل شدن به شبح نجات میده. اما بهش پیشنهاد می‌کنه که برای نجات جون خودش و مادر و پدرش، به حمام بره و تقاضای کار کنه.
ماجراهایی که از این پس پیش میان، همگی لحظه هایی رو بوجود میارن که فیلم رو با قدرت تا انتها پیش می‌برن و شخصیت جدیدی از چیهیرو می‌سازند که با اون چیزی که در ابتدا بوده، کلی تفاوت داره.

آثار میازاکی عمق و پیچیدگی ای دارند که بیشتر انیمیشن های آمریکایی از اون بی‌بهره هستند. کارهایی که با دست طراحی شدن و نه با کامپیوتر. همونقدر که سایر کارتون‌هایی از این دست رو جزئیات تصویریشون وقت میذارن، میازاکی روی شخصیت‌پردازی کاراکترهاش تاکید می‌کنه. ضمن اینکه رنگ‌آمیزی شاداب ، یکی از مشخصه های کارتون های میازاکی به حساب میاد.

سه تم اصلی که داستان بر مبنای اونها بنا گذاشته شده، حرکت از کودکی به بلوغ و در واقع نوعی اعتراض به فراموش کردن ارزشها، حرص و طمع و همینطور تغییرات محیطی زندگی جدید هستند. نکته جالب اینکه هرسه‌ی اینها در ماورای داستان اصلی قرار دارن و به شکل مستقیم در فیلم بازگو نمیشن.

خوب! به نظرتون داستان، آشنا نیست؟ به کودکیتون برگردین…کتاب‌هایی که خوندین…قصه هایی که شنیدین…
بله! «آلیس در سرزمین عجایب» ؛منتها یه ورژن ژاپنی، یه دنیای عجیب و غریب با هیولاها و توهمات مربوط به خودش و البته یه دختربچه‌ی مهربون که قراره در طول داستان، متحول شه.

.spiritedaway

پی‌وست:
همونطور که تو پست قبلی هم گفته بودم، به موسیقی کارتون های ژاپنی علاقه زیادی دارم. میازاکی، تقریباً تو تمام کارتون هایی که ساخته با یه آهنگساز کار کرده: جو هیساشی (=Joe Hisaishi) و البته نتیجه کارش با این آهنگساز 57 ساله رو هم گرفته. از اون طرف هم هیساشی رو به خاطر کارهای درخشانش با میازاکی میشناسن با وجود اینکه پایه‌ی موسیقی هیساشی بر مبنای تم های اصیل ژاپنیه، اما وزنه‌ی کلاسیک موسیقیش بر جنبه های دیگه اون سنگینی می کنه.

شدیداً توصیه می کنم که آهنگ‌های پایین رو دانلود کنید. اولی، تم اصلی موسیقی فیلم Spirited Away هستش و برای سهولت شما عزیزان یادآور می‌شود که حدود 20 ثانیه موسیقی یانگوم‌وار اولش داره! بهش دست نزدم که بعداً به نقض کپی‌رایت و اینا متهم نشیم! خواستین خودتون با یکی از برنامه های مرتبط اون تیکه رو ببرین بندازین دور! دومی هم که ایستگاه ششم نام داره و جای توضیح بیشتر نداره. (خیالتون رو راحت کنم، پیانوی بسیار آرامش‌بخشیه. هیچ‌گونه تم ژاپنی هم توش به کار نرفته.)

♫ Return
♫ the Sixth Station

منابع:
صفحه مربوط به فیلم در Imdb
صفحه مربوط به فیلم در ویکی‌پدیا
نقد راجر ابرت بر فیلم شهر اشباح

اگر موضوع این پست، موردپسندتون بوده، پیشنهاد می‌کنم اینها رو هم بخونید:

◄  سفر به یک دنیای پیچیده‌ی پیچیده: نگاهی به کارتون قلعه‌ی متحرک هاول

پرنسس مونونوکه: شاهکار انیمیشن‌های دنیا
پسر کو نشان از پدر: درباره انیمیشن افسانه های دریازمین

در مقابل،
دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.