معماری ناخوشی

برای من همیشه جای سوال بوده و هست که چرا طراحان پروژهای انبوه سازی که عمدتا در مراکز پرجمعیت شهری و یا مناطق کم برخوردار واقع شده , اصرار دارند بالکن طراحی کنند و چه زمانی می فهمند که طبقه متوسط رو به پایین ایران بعضی چیزها را نمی خواهد یا نمی تواند قبول کند .

بحث من نمای ساده انگارانه بیرونی یا فضای سبز نداشته این مجموعه ها نیست , من فعلن فقط با بالکن ها مشکل دارم . وقتی می بینم یکی با  آجر دیوار کرده , دومی با طلق مات  پوشانده , سومی پول بیشتری خرج کرده و با سکوریت دودی دفع خطر کرده یا آن یکی که شیشه مشجر را ترجیح داده , مابقی هم یا فرش کهنه ای حائل گذاشته اند یا با ملافه یا چادری گل دار خیال خودشان را راحت کردند , آنهایی هم که کاری نکرده اند به زعم ایشان حتما یک جای غیرتشان لنگ می زده .

برای منی که روزمره بنا به جبر از کنار این مجموعه ها رد می شوم , این تصاویر ناهمگون شبیه کلاژ زشتی شده که آدم فکر می کند یک مبتلا به مازوخیست از عمد طراحی کرده که آزارمان دهد . اگر آلن دوباتن زمانی که داشت کتاب « معماری خوشی» را می نوشت , فرصت می کرد سفری به ایران بیاید و این تصاویر را ببیند , حتم دارم بخش دومی با سرفصل «معماری ناخوشی» به کتابش اضافه می کرد تا به وضوح نشانمان دهد اینگونه مناظر چطور می تواند در تضاد با مناظر بخش اول , روحیه آدمی را بکشد .

شاید هنوز به میزان کافی بالغ نشدم که با مشاهده تصاویری از این دست , دوز روحیه بالا و پائین می رود .اینجا باید روحیه کارگر کشتارگاه را داشته باشی , بیرحم , که روزانه سلاخی کنی و به دیدن سلاخی کردن دیگران عادت کرده باشی . با این روحیه صحبت از معماری خوشی و ناخوشی هم مضحک و مسخره می شود .

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.