مرگ بهتر است یا فیلتر؟
فوریه 17, 2011 4 دیدگاه
وبلاگنویس بمیرد…آمار بازدید دیروزش رو که به تعداد انگشتان یه دست رسیده، نبیند.
ویرایش دوم
فوریه 17, 2011 4 دیدگاه
وبلاگنویس بمیرد…آمار بازدید دیروزش رو که به تعداد انگشتان یه دست رسیده، نبیند.
فوریه 3, 2011 14 دیدگاه
خیلی بده که آدم بعد از چهارسال وبلاگنویسی، بین نوشتن یا ننوشتن راجع به اتفاقات شخصیش تو بلاگش مردد باشه. گاهی فکر میکنم وبلاگ که ملک خصوصیم نیست، ملت میان و میرن… چه معنی داره لباسزیرام رو این وسط آویزون کنم واسه خشک شدن؟! بعد فکر میکنم بابا بیخیاااال… آدم تو وبلاگش شخصینویسی نکنه، کجا بکنه؟! بعدشم، خارجی باش بابا! مثل این دختر همسایه که لباساشو همه رو پهن میکنه رو خشکآویز (اسمش چیه اینا؟!)و میذاره بیرون تو کریدور که خشک بشن… . بعد هم تازه جمعشون که نمیکنه. دونه دونه هرکدوم رو که لازم داشت برمیداره، میپوشه و بعد این سیکل بشور خشککن بپوش، بصورت معیوب تکرار میشه! حالا ما که جنس ذکوریم که دیگه راجع به این مسائل خیلی باید “اوپنمایند”تر فکر کنیم! اما باز به خودم میگم، حالا یکی تو این سوئدیها این جوری بیمبالات از آب دراومده، همهشون که اینجوری نیستن! نمونهاش اون یکی دختر همسایه که لام تا کام با هیچکی حرف نمیزنه، هر دفعه هم با یه نگاه خشن، از کنار خشکآویز رد میشه و مثلاً به روش نمیاره؛ از اون اتو کشیدههایی که آدم جلوش، حتی میترسه غذا آماده کنه، نکنه ریخت و پاشش آبروریزی باشه و طرف فکرای عاقل اندر سفیهی بکنه. بعد باز که فکر میکنم میبینم اصولاً گور بابای خارجی جماعت هم کردهاند که بخواد راجع به من نوعی، فکر بکنه! اصلاً اینا مگه بلدن فکر هم بکنن؟ از همون بچگی تو گوششون میخونن که مردم رو همونجوری که هستن بپذیرین و براتون مهم نباشه که یکی ظاهرش اله و اونیکی بل. همه در یک سطح هستند…
خلاصه اینکه هر یه نکتهی منفی که فکرش رو میکنم، یه نکته مثبت پیدا میشه که قبلی رو خنثی کنه و برعکس. زندگیم رو همین نوسان فکری پیش میره و تصمیم گرفتن رو راجع به کارهایی که باید دیر یا زود انجام بشن، مشکل میکنه. نمونهاش اینکه گاهی فکر میکنم که وبلاگم رو برای اونهایی که هیچ ایدهای در مورد وبلاگنوشتن من ندارند “رو” کنم و خودم رو از شر این مخفیکاری لعنتی که سالهاست خودم رو بهش دچار کردم رهایی ببخشم اینا. بعد میگم نچ! اصلاً کیفش به همینه که واسه کسایی که نمیشناسی و نمیشناسنت وبلاگ بنویسی و ببینی که چقدر از نوشتههات لذت میبرند بدون اینکه راجع به شخصیت واقعیت چیزی بدونن. اما در یک چرخش صد و هفتاد و خوردهای درجه، فکر میکنم که اون چندتایی که هم خودتو میشناسن هم وبلاگت رو، جزو وفادارترین خوانندههات در طول سالیان درازناک نوشتندگی هستند. (از همین جا هم تشکر میکنم از این دوستان. خیلی هم جدی!). مگر نه اینکه هنوز از اینکه همین دو سه ماه پیش، وقتی یکی از خوانندههای قدیمی وبلاگت، وسط ناکجاآباد استکهلم، و فقط به خاطر یکی از پستهای موسیقی همین وبلاگ کلنگی، خیلی کارآگاهی احراز هویتت کرد، کلی ذوق کردی؟* پس چه دلیلی داره که نخوای بقیه هم بدونن که دستی در پرت و پلا نوشتن داری؟!
خلاصه اینکه (بخش دوم) موندم چه کنم و آیا در بین همین چارتا خوانندهی قد و نیمقدی که بعد از فیلترشدن آدرس قبلی کافه برام مونده، یک جوانمرد و بلکه خیلی بیشتر، کسی هست که بتواند قدمش را برنجاند و به ما مشاوره رایگان بدهد یا خیر؟ (جای هزینهش یه آهنگ جدید آپلود میکنم حالش رو ببرین!). کامنتهای گودری هم سعی میکنم بخونم ولی نه اینکه با این دو تا فید جدید، جمعاً شش یا هفت تا فید دارم، کار آسانی نخواهد بود اینا.
* راجع به این موضوع که گفتم، خیلی زود یه پست مینویسم. اگر باید مخفیکاری کنم، بفرمایند که نفرمایم!
دسامبر 15, 2010 ۱ دیدگاه
این موضوع که هر “یک” ی را “دو”یی به دنبالش است فقط نمیشود مختص سینما و فیلمهای پرطرفدارش دانست. اینترنت و وبلاگهای کمخاصیت و بلکه بیخاصیتی مثل این قهوهخانهی استکبارزدهی ما هم میتوانند دنبالهروی این سیستم باشند و یکشان بلکه دو بشود. براداران جانبرکف ارشاد که لابد دلشان برای این مملکت میسوزد، خُب نمیخواهند عوامل تهاجم فرهنگی همچون کافهچی، گزندی به مام وطن وارد کنند. برای همین هم با تمام یکها مبازره و آنها را فیل میکنند تا اینها بروند در عین ناامیدی خودشان را دو کنند و لابد بعدش هم که دویشان به تعطیلات رفت، سه میآید به جایش و الی آخر. غافل از اینکه این جور مهاجمان مذکور، مثل آتش زیر هیزم میمانند و تا وقتی هیزمشان فراهم باشد میسوزند و گرما میدهند. حالا یک جا، هیزمش تر است و آتشش همچین حال نمیدهد، یک جا هم هیزمش های کوالیتی است و آتشش گُر میگیرد حسابی! مناسب برای زمستانهای فجیع.
ما که اینترنتمان فراهم است، باهاش وبلاگمان را گاهبهگاه چاق میکنیم! حالا شاید آدمهای دور و ورش که میخواهند گرم شوند زیاد نباشند و یا آتش بقیه وبلاگها بیشتر گرمشان کند، یا بیشتر بهشان بچسبد، ولی به همین هم قانعیم به جان خودش.
خلاصه اینکه به این کافهی جدید خوش آمدید. آدرسش احتمالاً نباید سختتر از قبلی باشد: cafehall.wordpress.com. کافههالوسینیشن را که یادتان هست؟! حال هالویش را بردارید و به در کافه بچسبانید؛ میشود کافهحال! به همین راحتی.
اگرچه در و دیوارش خالی است هنوز، ولی روبراهش میکنیم کم کم! کامنت خواستید بگذارید یادتان باشد که ایمیلتان را هم بگذارید که اینجا هم بشودتان شناخت!
ضمناً مطالب این وبلاگ از طریق ایمیل و بصورت مُفتی هم قابل دسترس است. کافی است یکبار امتحان کنید:![]()
اکتبر 3, 2010 8 دیدگاه
جلوی در و همسایه کلی پز اومدیم که یه پست وبلاگمون سرجمع بالای 600 تا لایک خورده؛ یک هفته بعدش میبینیم که تو بهترین وبلاگ سال مملکت، بدون پس و پیش کپی پیستش کردهن! اونوقت یکی پا شده اومده ازم میپرسه احیاناً این پست رو از جایی برنداشتی؟!
مهران مدیری فکر کرده با “قهوه تلخ” میتونه فرهنگ کپیرایت رو بین مردم جا بندازه. از همینجا اعلام میکنم که ایشون با قهوه موکاچینو با عسل و مربا هم نمیتونه هیچچیزی رو جا بندازه! صدسال دیگه هم مملکت همین وضعیه که هست.
پ.س:
اوت 31, 2010 5 دیدگاه
وبلاگ تلخ نوشتهها، در جدیدترین پست خودش دربارهی مشاهداتش از وضعیت نابسامان فرهنگی در شهر مشهد و در ماه رمضان مطلبی نوشته است. ماهی که بنابر آموزههای اسلامی قرار است ماه مبری از گناه و مسائل غیرشرعی باشد. حالا در اینکه یک دین، یک ماه از دوازده ماه سال رو جدا میکنه تا پیروانش در اون، کمتر گناه کنند، موضوعیست که شخصاً هیچوقت با مفهوم و تفکر پشتش کنار نیومدهام. اما چیزی که در این پست جناب مسعودخان مشهدی، توجهم رو جلب کرد، آخرین قسمت نوشتهی این نویسندهی خوشقلم بود که باعث شد، تا حدی زیادی نسبت به بهبود فرهنگ عمومی جامعه، دلسرد بشم.
مسعود، در این قسمت از نوشتهاش اینطور گفته:
… کنار خيابون منتظر ماشین بودم برم خواجه ربیع که دیدم همه نگاهشون یه طرفه… منم همون طرف رو نگاه کردم دیدم یه خانومی که مانتو کوتاه تنش بود پشت مانتوش حسابی رفته بالا و باسن گنده و خوش ترکیبش توی شلوار لی بدجوری دهن جماعت روزه دار رو اب انداخته…! پیرزنی که از بغلم رد میشد گفت: خجالت بکش تو ماه مبارک…من هی خجالت کشیدم… هی خجالت کشیدم…! از دور صدای اذان می امد و بوی تند شهوت موج میزد در فضا…اینجا مشهد است…! شهر بهشت و پایتخت معنوی ایران در ظهر ماه مبارک رمضان…!
شکی در اینکه قصد نویسنده از نقل این خاطره، توصیف شرایطیست که از دورهی به اصطلاح اجتناب از گناه انتظار دارد، نیست. اما نحوهی روایت اون، این را میرساتذ که این نویسندهی منتقد، خودش هم در آن بخش از مردم که به اصطلاح مشغول انجام گناه هستند، شریک میشود؛ و البته ترسی از اینکه در پاسخ به یکی از کامنتها، خودش هم به این موضوع اعتراف کند، ندارد:
من هر جا زيبايي ببينم اون رو نگاه ميكنم تا حدي كه به اون زيبايي ازار نرسونم… يعني اون نگاه من روي اون سنگيني نكنه…. حالا يا خوبه يا بد…من اينم…!! …
زيباييها رو دوست دارم و در حد متعارف اونها رو ميبينم…حد متعارف…!! يعني زل نميزنم به كسي…!!
صراحت لهجهی نویسنده، قابل تحسین است ولی این طرز نگاه را نمیشود در یک نوشتهی انتقادی، هیچ جوری توجیه کرد.
موضوع این است که فارغ از دیدگاههای دینی، نوع نگاه نویسنده به موضوع بحثش، از جنس همان نگاهی است که مسئولان سیاسی و انتظامی مملکت دارند. تفاوت در این است که یکی با توسل به جایگاه قدرتش اجراییش (مثل گشت ارشاد)، و البته دید نهی از منکرانهاش تلاش میکند تا صورت مساله را پاک کند، و دیگری (نویسنده) با دید به قول خودش زیباییبینانه، تلاش میکند تا از نگاه جامعه به این طور مقولات انتقاد کند. شاید اگر این دو را در یک جاده قرار دهیم، هر کدام در یک انتهای آن و در جهت مخالف مشغول حرکت هستند. اما مساله اینجاست که اینها نهایتاً در یک جاده مشترکند. حالا اسمش را هرچه دوست دارید بگذارید.
اگر قرار به مقایسه باشد، کشورهایی مثل کشورهای اسکاندیناوی با تمام مظاهر مثلاً غیراسلامیشان، امنترین جاهای دنیا برای شهروندشان محسوب میشود. مسلماً امنیت در این مفهوم، فقط به معنای Safe بودن از نظر فیزیکی نیست. اینجا، کسی به دیگری، ولو زن یا مرد، زننما یا مردنما، به هر شکل و ظاهر نامتعارفی که باشد، هیچ نگاهی غیر از نگاه شهروندی ندارد. همه، سرشان به کار خودشان است و اصولاً به خودشان اجازه نمیدهند که راجع به ظاهر کسی اظهارنظر کنند. حالا برای توصیف باشد یا اعتراض، هیچ وقت آدمها از روی ظاهرشان معرفی نمیشوند. اگر قرار باشد کسی از روی نوع پوششش آدرس داده شود، فوقش این است که بشنوی فلان دختری که پیرهن یا شلوار فلان رنگ یا مدل پوشیده و مدلهایی از این دست. اینکه دربارهاش چه فکری میکنی را اکثراً نمیشود برای معرفی یک فرد دیگر، از زبان این آدمها شنید. چرا که آنوقت است که من هم به عنوان شنونده، در بخشی از نگاه گوینده (Subjectivity)، شریک میشوم و شخصیتی مجازی را در ذهنم خلق میکنم که قطعاً با آنچه که در واقعیت (Objectivity) وجود داشته، متفاوت است. تمام توصیفات آدمهای مسئول در این مملکت، از شهروندان ایرانی، به نوعی شامل دیدگاه شخصی آنهاست و اولین پلهی انحراف از واقعیت. همین میشود که فلان افسر گشت به اصطلاح ارشاد، بنابر نگاه شخصی خودش به آدمهای بدحجاب، افرادی را شکار میکند که با به اصطلاح “دشت”های همکاران دیگرش زمین تا آسمان فرق دارد. یک مرحله بالاتر، رییس پلیس تهران، شلوار داخل چکمه را تبرج میداند و امام جمعهی مشهد، همهی زنهای بدحجاب را فاسد میخواند و البته داستان فقط به همینجا ختم نمیشود و سری دراز دارد.
مسعود به عنوان یک وبلاگنویس پرطرفدار، که نوشتههای باورپذیر و نزدیک به خلق و خوی عامهی مردم (و بخصوص بخش عمدهای از مردم مشهد) دارد، با تمام تلاشی که در نمایش حُسن نیت خودش از نوشتن این پست دارد، عملاً از به سرانجام رساندن هدف نهاییاش بازمیماند. بدون شک، وبلاگنویسی در وهلهی اول، آوردن احساسات و باورهای شخصی به روی کاغذ آنلاینی اس
که جلویمان گذاشته شده، و بنابراین، نمیتواند جایی برای خودسانسوری داشته باشد. اما اگر قرار به رساندن صدای انتقادمان به گوش دیگران باشد، مهمتر این است که نگاه خودمان را تغییر دهیم تا بتوانیم بیشترین تاثیر را در بازیابی فرهنگ از دسترفتهمان داشته باشیم.
نوامبر 18, 2009 7 دیدگاه
1 – بالاترین، بعد از دوسال و خوردهای داشتن افتخار عضویت بنده، دو روز پیش، حساب من رو بدون دلیل مستدل معلق کردهند. بهانهشان این است که از بالاترین به عنوان وبلاگ استفاده کردهام و بعد هم لینک دادهاند به لینکی که مصداق فوق بوده؛ اما وقتی رو لینک کلیک میکنید میرسید به صفحهای که نوشته به دلیل فلان، این لینک حذف شده است! بعد هم به دوتا ایمیلی که بهشان زدهم و دلیلش را ازشان خواستهام هیچ پاسخی ندادهاند. بعد هم مدعی هستند که دموکراسی را در اِند اِندش دارند رعایت میکنند! (سه تا مانده به اخرین لینکی که دادم، به توئیترم بود و مطلبی راجع به نود این هفته. دو تا لینک آخرم هم که مربوط به یوتیوب بوده. حالا اینکه کجایشان مشکلدار است را شما بیابید! )
من از همینجا از تمام کسانی که دلشان به حال من میسوزد درخواست میکنم یکی یک فحش آبدار، نثار بانی این قضیه بکنند که من دلم خنک بشود! شش روز دیگر که اکانتم باز شد، به کوری چشم بالادارها به تمامتان مثبت صلواتی میدهم!
×××
2- سردار عزیزمحمدی در برنامه نود، از وضع ظاهری بازیکنان انتقاد کرد. او که مدل ریش بعضی از بازیکنان (منظور، امیرآبادی بازیکن استقلاله) رو نمونه تقلید شده از گروههای شیطانپرستانهی امریکایی میدونست و به شدت معتقد بود که منشور اخلاقی، به حریم خصوصی افراد وارد نمیشه، اعلام کرد که ما به ریش بازیکن که تو خونهش کاری نداریم، ولی وقتی میاد تو جامعه باید ریشش رو بزنه! بعد هم کسی از او نپرسید که چطور میشود که یک نفر در خانهاش ریش بگذارد و بیرون که میاید ریش اونجوری نداشته باشد!
آگاهان اعلام کردند که کسانی که ریششان درنمیآید،معمولاً برعکسش را انجام میدهند. یعنی وقتی از خانه میآیند بیرون، برای خودشان ریش مصنوعی میگذارند که جاهای دولتی راهشان بدهند و وقتی میایند خانه، ریش رو درمیآورند میندازند کنار! به این صورت،خیال میکنند همه اینکاره هستند و باید مثل آنها رفتار کنند.
این مساله فعلاً از طرف سردار مذکور تکذیب نشده است
×××
3 – برای دوستداراان سریال جدید فلشفوروارد عرض کنم که یک وبلاگ جدید باز شده به اسم FlashForward Episode Guide به زبان شیرین فارسی! که نویسندهاش فعلاً شخص خودم هستم. سعی میکنم که خلاصه تمام قسمتها رو به همراه مقالههایی که میتونه در جهت فهم بهتر سریال راهگشا باشه، بهاضافه کلی مطلب دیگه در همینباره، در این وبلاگ قرار بدم. بنابراین اگر علاقهمند به این سریال هستید،همین الان مشترک فید اون بشین. با تشکر!
با لطف علیرضا مجیدی، نویسندهی وبلاگ یک پزشک، از یک مجرای دهنگشاد، این وبلاگ رو معرفی کردهم. اینجا تو وبلاگ اصلی خودم، جای دومیه که سعی میکنم معرفیش کنم. لینک فید وبلاگ فلشفوروارد رو میتونید همین الان هم در ستون کناری هم مشاهده کنید.
اما مسالهای که به شدت روش تاکید دارم اینه که این وبلاگ قراره یه وبلاگ تعاملی باشه و بنابراین شخصاًاز پسش نمیتونم تنهایی بربیام. اون دوستانی که دوست دارند که با دوست من دوست بشند، ببخشید! علافهمندند که در نوشتن این وبلاگ همکاری کنند، به من ایمیل بزنند تا جزئیات کار رو براشون تشریح کنم و دسترسی به وبلاگ براشون امکانپذیر بشه. با این وضعیت،یک مقدار ممکنه متوجه بشید که این سمت کمکارتر شدهم. این رو هم به بزرگی خودتون ببخشید تا زمانی که اونطرف یک سر و سامانی بگیره.
با تشکر.
متوهم!
ژانویه 1, 2009 3 دیدگاه
تصمیم گرفتم که از این به بعد، ماهی یکیدوبار ، یه مروری داشتهباشم به آهنگهایی که تو پستهای قبلی برای دانلود گذاشتم و به هردلیلی مورد استقبال واقع نشده یا قدیمیترهایی که خوانندههای جدید اینجا، ازشون خبر ندارند. مثل لینکهای خوبی که تو بالاترین مهجور میمونند و کسی نیست که داغشون کنه! علاوه بر این، آپدیتهای احتمالی پستهای مختلف رو که میتونن برای بعضیها بدردبخور باشند رو هم تو همین پست اعلام میکنم. مثلاً اینکه پست مربوط به سانسورهای پرستاران، آپدیت شده! (واقعاً شده!) و …
به هرحال، برای این دفعه، یه پیشنهاد برای پیانودوستها، طرفدارای موسیقی ژاپنی و بطور کلی شنوندگان موسیقی لایت دارم. سری به پست شهر اشباح بزنید و آهنگ ایستگاه ششم (Sixth Station) رو گوش کنید ترکیبی از پیانو و استرینگ که برای دوستداران این فیلم هم میتونه خاطره انگیز باشه. (البته یه مدت هم لینکش غیرفعال بوده که از همینجا از اوندوستانی که در این مورد به در بسته خورده عرذ میخوام! )
با تشکر.
نوامبر 1, 2008 7 دیدگاه
پیام بازرگانی»
دوستان گرامی…خوانندگان محترم….فیدبازان عزیز! پیشنهاد میکنم
مشترک مطالب کافهتوهم شوید!
(آخر تبلیغ خروسنشان بیمحل! سگنشان عوعو سر صبح! و …)
با ضمانت پنجساله و خدمات پس از فروش رایگان. با ایزو 9660 و غیره.
اینها را گفتم برای اون دسته از دوستان گرامی…خوانندگان محترم….فیدبازان عزیزی که مشترک فید فیدبرنر ما نشدهاند.
(این آخری مهمه ها…اون صد و خوردهای دوست گرامی، خوانندهی…. که مشترک فید اصلی وردپرس هستند توجه کنند و خواهش میکنم که یه کلیک همونجا بنمایند. یکهو دیدین در اینجا رو تخته کردند ها!! اونوقت بیا و درستش کن)
به همین مناسبت (و فقط به همین مناسبت!) و برای ان که پیام بازرگانی ما آهنگ متن هم داشته باشه، پیشنهاد میکنم این آهنگ رو دانلود کنید:
از سرزمینهای شمالی… (دانلود)
نوستالژی فکر کنم یکشنبهشبهای دورانی که برقها فرت و فرت میرفت…
و بالاخره…تاریخ که باید تکرار بشود!